اسمم هماست. ۲۶ سالمه.
سال‌ها توی دیجیتال مارکتینگ کار کردم.ولی هرچی جلوتر می‌رفتم یه چیز توی ذهنم پررنگ‌تر می‌شد: من بیزینس رو دوست دارم. نه فقط اجراش، بلکه فهمیدنش. ساختارش، تئوریش، مدیریت‌ش. همیشه می‌گفتم یه روزی میرم دانشگاه و درست‌حسابی business می‌خونم.

اون «یه روز» خیلی طول کشید تا جدی بشه.

از یه شب معمولی شروع شد. نشسته بودم پشت لپ‌تاپ، بین تب‌های کاری، یهو سرچ کردم «تحصیل در خارج از کشور». بیشتر شبیه رویا بود تا برنامه. ولی همون شب فهمیدم اگه شروع نکنم، هیچ‌وقت شروع نمی‌شه.

من انگلیسیم بد نبود، ولی آیلتس دادن یه چیز دیگه‌ست. از طرفی باید تمکن مالی جور می‌کردم، گردش حساب درست می‌کردم، از طرفی کار می‌کردم که بتونم هزینه‌ها رو جمع کنم، از طرفی می‌خوندم برای زبان. یه مدت حس می‌کردم مغزم دیگه جا نداره.

راستش اولش خیلی گیج بودم. نمی‌دونستم از کجا شروع کنم. هر سایتی یه چیز می‌گفت. هر گروه تلگرامی یه تجربه متفاوت. تا اینکه یه روز اتفاقی اسم «سبزاپلای» رو دیدم. سرچ کردم. نظرات رو خوندم. یه حس خوبی گرفتم و گفتم مشاوره اولیه که رایگانه، از دست نمی‌دم.

جلسه گوگل میت با آقای موسوی رو هیچ‌وقت یادم نمی‌ره. خیلی خودمونی و شفاف برام توضیح دادن که با شرایط من چه گزینه‌هایی واقع‌بینانه‌ست. گفتن با دیپلم هم میشه اقدام کرد، فقط باید مسیر درست چیده بشه. همون‌جا یه چیزی تو دلم گفت این همون راهیه که باید برم.

بعد از چند روز فکر کردن، قرارداد بستم. هنوز استرس داشتم، ولی حداقل تنها نبودم.

وسط آماده کردن مدارک، بحران آیلتس جدی‌تر شد. آزمون‌ها تو ایران لغو شد و من عملاً بدون مدرک زبان مونده بودم. یه تصمیم سخت گرفتم: برم ترکیه امتحان بدم. استرس، هزینه، ترس از اینکه نمره نگیرم… ولی رفتم. امتحان دادم. وقتی نتیجه اومد و دیدم ۵.۵ گرفتم، شاید برای خیلی‌ها عدد بزرگی نباشه، ولی برای من نتیجه‌ی جنگیدن بود.

با همون ۵.۵ پروسه اپلای رو جلو بردیم. ادامه کار با آقای خاوری بود که خودشون دانشجوی ساکن ایتالیا هستن. این خیلی برام دلگرم‌کننده بود چون کسی راه رو رفته بود و داشت راهنمایی‌م می‌کرد. مرحله به مرحله جلو رفتیم؛ انتخاب رشته، انگیزه‌نامه، مدارک، ترجمه‌ها… هر بار فکر می‌کردم دیگه سخت‌تر از این نمی‌شه، یه مرحله جدید می‌اومد.

تا اینکه یه روز خانوم محمدی بهم پیام دادن. یادمه قلبم داشت از سینه می‌زد بیرون. گفتن پذیرشت اومده. اون لحظه فقط خیره شده بودم به صفحه گوشی. بعدش فهمیدم نه یه دونه، دو تا پذیرش گرفتم:
Business Management 
و 
 Political Sciences & International Relation

ولی داستان اینجا تموم نشد. الان تازه یه مرحله جدید شروع شده. دارم تمکن مالی و گردش حساب بانکیم رو مرتب می‌کنم. هر روز حساب و کتاب می‌کنم که همه‌چی دقیق و بدون نقص باشه. از اون طرف دوباره نشستم پای کتاب آیلتس. چون برای سفارت نمره بالای ۶ می‌خوان. تا وقتی نوبت‌دهی سفارت باز بشه و بخوام برای ویزا اقدام کنم، باید نمره‌مو ببرم بالا.

راستش هنوزم استرس دارم. هنوزم شب‌هایی هست که به همه‌چی فکر می‌کنم و می‌ترسم. ولی یه فرق بزرگ کرده: الان دیگه می‌دونم میشه. چون تا همین‌جاش رو هم یه زمانی فکر می‌کردم غیرممکنه.

من هنوز نرفتم ایتالیا. هنوز ویزا نگرفتم. 
هنوز کلی راه مونده.
ولی یه چیزو مطمئنم: اون شبی که فقط یه سرچ ساده کردم، بهترین تصمیم زندگیم بود.

و اگه ازم بپرسی مهاجرت برام چی بود؟
میگم فقط عوض کردن کشور نبود. عوض کردن ذهنم بود. اینکه باور کنم می‌تونم بیشتر از چیزی که تا حالا بودم، باشم.

شما هم یکبار برای همیشه ترس‌تون رو کنار بزارین و شروع کنین و برای مشاوره رایگان روی همین 
متن کلیک کنین👉🏻💚
بازگشت به بالا