من آمنهام، ۲۹ سالمه، متأهلم و مسیر مهاجرت من بیشتر شبیه یه داستانی بود که هر بار فکر میکردم به آخرش رسیدم، تازه فهمیدم اول راه بودم. وقتی ارشدم رو گرفتم، همه فکر میکردن دیگه باید آروم بگیرم؛ مدرک داشتم، زندگی مشترکم خوب بود، شرایط بدی نداشتم. ولی یه حس ناآرومی تو دلم بود، یه چیزی که مدام میگفت این آخرش نیست. من همیشه خودم رو آدمی میدیدم که میتونه بیشتر رشد کنه، بیشتر تجربه کنه، یه زندگی متفاوتتر بسازه.
تصمیم گرفتم روی آیلتس تمرکز کنم. چند ماه کامل خودم رو غرق زبان کردم. از صبح تا شب با لغت و لیسنینگ و رایتینگ سر و کله میزدم. بعضی شبها از خستگی اشکم درمیومد ولی ول نمیکردم. همسرم کنارم بود، تشویقم میکرد.
وقتی نتیجه اومد و نمرهای که میخواستم رو گرفتم، حس کردم یه قله رو فتح کردم. اون شب با هم رفتیم بیرون و یه جشن کوچیک گرفتیم، ولی تو ذهن من اون فقط شروع یه مسیر بزرگتر بود.
بعدش با اعتماد به نفس کامل گفتم حالا وقت اپلای دکتراست. با خودم فکر کردم من که ارشد دارم، آیلتس دارم، چرا نتونم؟ شروع کردم تنهایی همه کارها رو انجام دادن. ساعتها سرچ میکردم، سایت دانشگاهها رو زیر و رو میکردم، استادها رو پیدا میکردم، مقالههاشون رو میخوندم، ایمیل میزدم. CV نوشتم و ده بار عوضش کردم. انگیزهنامه نوشتم و هر بار حس کردم کافی نیست، دوباره از اول شروع کردم.و کلی وقت روش گذاشتم. همه مدارکم رو خودم جمع و جور کردم.
برای چند تا پوزیشن دکترا اپلای کردم و بعد شروع شد سختترین بخش ماجرا: انتظار. هر بار ایمیل میاومد قلبم تند میزد. هر بار نوتیفیکیشن میدیدم نفس تو سینهم حبس میشد. ولی یکییکی جوابها اومد و هیچکدومشون پذیرش نبود. بعضیها محترمانه رد کرده بودن، بعضیها حتی جواب هم نداده بودن. آخرین ریجکت که اومد، خیلی شکستم. نه فقط به خاطر اینکه قبول نشده بودم، بلکه به خاطر اینکه حس میکردم تمام اون انرژی و امیدم انگار بینتیجه مونده.
یه مدت بیخیال شدم. حتی به همسرم گفتم شاید کلاً مهاجرت برای ما نیست. ولی واقعیت اینه که اون رؤیا از ذهنم پاک نمیشد. هر بار که درباره آینده حرف میزدیم، باز میرسیدیم به همون سؤال: «اگه امتحان نکنیم چی؟» همسرم گفت شاید مشکل از تلاش زیاد نیست، از مسیر اشتباهه. اونجا بود که برای اولین بار قبول کردم شاید تنهایی جلو رفتن همیشه بهترین تصمیم نیست.
شروع کردم دنبال یه موسسه معتبر گشتن. خیلی وسواس داشتم؛ نمیخواستم فقط پول بدم و یه روند تکراری برام انجام بدن. تجربه آدمها رو خوندم، مقایسه کردم، تحقیق کردم تا اینکه با سبزاپلای آشنا شدم. یه مشاوره اولیه رایگان با کارشناس ارشدشون برام تنظیم شد. راستش قبل جلسه فکر میکردم قراره مثل بقیه فقط حرفهای کلی بشنوم، ولی از همون اول جلسه فرق داشت. رزومهم رو دقیق بررسی کردن، گفتن چرا برای دکترا مستقیم اقدام کردم و شاید استراتژی درستی نبوده، شرایط من و همسرم رو با هم سنجیدن، درباره کشورها و نوع ویزا توضیح دادن و برای اولین بار یکی خیلی شفاف گفت: «برای شرایط شما، اپلای مجدد ارشد تو اتریش میتونه هوشمندانهتر باشه، مخصوصاً چون ویزای همراه همزمان داره.»
راستش اولش برام سخت بود بپذیرم دوباره ارشد بخونم. یه جورایی حس میکردم عقبگرده. ولی وقتی منطقی نگاه کردم دیدم این یه مسیر استراتژیکه، نه عقب رفتن. اتریش هم از نظر کیفیت آموزش و هم امکان همراه، گزینه جذابی بود. بعد از چند روز فکر کردن و صحبت با همسرم، قرارداد بستیم و کار رو شروع کردیم.
این بار حس تنهایی نداشتم. مسیر مشخصتر بود. انگیزهنامهم با راهنمایی دقیقتر بازنویسی شد، انتخاب دانشگاهها هدفمندتر شد.هر مرحلهای که قبلاً برام مبهم بود، الان ساختار داشت. استرس هنوز بود، ولی از اون استرسهای فلجکننده نبود.
خیالم از این راحت بود که تو قرارداد قید شده بود که اگه پذیرش نگیرم کل هزینهای که کردم بهم برمیگرده.
چند روز پیش بهم خبر دادن که پذیرش رشته Digital Economy رو گرفتم. باورم نمیشد
چند بار نامه پذیرش رو خوندم که مطمئن شم خواب نیستم. همسرم رو صدا زدم، با هم خوندیمش و فقط خندیدیم. یه خنده از جنس نفس راحت کشیدن بعد از یه مسیر طولانی. الان منتظر جواب بقیه پوزیشنهایی هستم که برام اقدام شده تا ببینم کدومش بیشتر به دلم میشینه و بعد کارهای نهایی رو انجام بدیم.
حالا که برمیگردم عقب رو نگاه میکنم، میبینم اون ریجکتها، اون گریهها، اون شبهای خستگی، همهشون بخشی از داستانم بودن. فهمیدم مهاجرت فقط مدرک و نمره زبان نیست؛ ترکیبیه از صبر، استراتژی و گاهی پذیرفتن اینکه کمک گرفتن نشونه ضعف نیست.
شما هم شانستون رو امتحان کنید
برای مشاوره رایگان با سبز اپلای روی «لینک» کلیک کن💚