اسمم آزاده‌ست، ۳۰ سالمه و اگه بخوام دقیق بگم، مهاجرت برای من یه تصمیم یه‌شبه نبود؛ یه روند بود. یه چیزی که آروم‌آروم توی ذهنم شکل گرفت، قد کشید و بعد یه روز دیدم دیگه نمی‌تونم نادیده‌ش بگیرم.

من کارشناسی اقتصاد خوندم، با معدل ۱۶/۱۸. از همون ترم‌های آخر فهمیدم فقط مدرک گرفتن برام کافی نیست. همیشه وقتی درباره سیاست‌های اقتصادی کشورهای مختلف می‌خوندم، درباره مدل‌های توسعه، درباره اینکه چرا بعضی اقتصادها پایدار رشد می‌کنن و بعضی نه، یه سؤال توی ذهنم می‌چرخید: من اگر می‌خوام واقعاً توی این حوزه اثرگذار باشم، باید توی چه محیطی رشد کنم؟ راستش رو بخواید، حس می‌کردم سقفی بالای سرم هست. نه اینکه نتونم پیشرفت کنم، ولی دسترسی به منابع پژوهشی قوی، ارتباطات بین‌المللی، فضای رقابتی جدی‌تر… همه‌ش محدود بود. من دلم می‌خواست اقتصاد رو توی جایی بخونم که خود اون کشور یه نمونه واقعی از مدیریت اقتصادی موفق باشه.

اونجا بود که آلمان جدی شد توی ذهنم. کشوری که بزرگ‌ترین اقتصاد اروپاست، صنعتی، منظم، با دانشگاه‌های دولتی باکیفیت و شهریه‌های منطقی. برای من که از یه خانواده معمولی میام، این خیلی

ولی تصمیم گرفتن یه چیزه، اجرا کردن یه چیز دیگه.

من به‌تنهایی بلد نبودم اپلای کنم. هرچی بیشتر سرچ می‌کردم، بیشتر سردرگم می‌شدم.
تفاوت دانشگاه‌ها، ددلاین‌ها، فرمت انگیزه‌نامه، کورس‌های پیش‌نیاز… یه جاهایی واقعاً می‌ترسیدم خراب کنم. برای همین شروع کردم تحقیق درباره مؤسسه‌های معتبر. بعد از کلی بررسی، با سبزاپلای آشنا شدم و مشاوره گرفتم. همون‌جا فهمیدم باید استراتژی داشته باشم، نه هیجانی اقدام کردن. رزومه‌م بررسی شد؛ معدلم، مدرک زبانم که تافل سنتر ۹۷ بود، سابقه کاری مرتبط. تصمیم گرفتیم برای چندتا دانشگاه اپلای کنیم تا شانس رو پخش کنیم، نه اینکه همه‌چی رو بذاریم روی یه اسم.

بین دانشگاه‌هایی که اقدام کرده بودیم، یکی‌ش University of Ulm بود. وقتی پذیرشم اومد ،دیدن اسم دانشگاه توی نامه پذیرش حس عجیبی داشت؛ یه تأیید رسمی که می‌گفت «تو از نظر علمی آماده‌ای.»

اما بعد از هیجان اولیه، واقعیت محکم خورد توی صورتم: تمکن مالی.

برای ویزای آلمان باید حساب بلوکه داشته باشم و مبلغ مشخصی رو نشون بدم. من از یه خانواده خیلی مرفه نیستم که یه‌جا کل مبلغ آماده باشه. پس مجبور شدم برنامه‌ریزی کنم. بخشی از پس‌انداز خودم از چند سال کار کردن، بخشی کمک خانواده، و بخشی هم فروش یه سرمایه کوچیک که داشتم. حتی مدتی فریلنس کار کردم و پروژه‌های اقتصادی گرفتم که بتونم سهم خودم رو بیشتر کنم. برام مهم بود فقط وابسته نباشم؛ می‌خواستم بدونم خودم هم برای این رؤیا جنگیدم.

الان هنوز برای ویزا اقدام نکردم.هنوز بین هیجان و استرس معلقم. یه روز می‌شینم درباره خوابگاه‌های دانشجویی تحقیق می‌کنم، یه روز دیگه حساب‌وکتاب می‌کنم ببینم دقیقاً چقدر دیگه باید کنار بذارم. مامانم هر بار میگه «فقط ویزات بیاد خیالم راحت شه»، و من لبخند می‌زنم ولی ته دلم می‌دونم مسیر هنوز ادامه داره.

داستان من هنوز تموم نشده هنوز وسط راهم….

برای مشاوره رایگان با تیم تمام دانشجویی ساکن اروپا روی {لینک} کلیک کن👉🏻

داستان پذیرش دوم من رو از آلمان از اینجا بخون

داستان پذیرش سوم من رو از ایتالیا از اینجا بخونن

بازگشت به بالا