ترم آخر کارشناسی کامپیوتر بودم که مامانم از پیشمون رفت..
من هانیهام، ۲۳ سالمه.
بعد مامانم،انگار دنیام فرو ریخت. پدرم هر جوری بود خودش رو جمع میکرد، ولی من نه. گوشهگیر شدم. با دوستام قطع ارتباط کردم. نمیرفتم دانشگاه، نمیرفتم مهمونی، نه کافه نه هیچی. اتاقم، کتابا، و یه گوشی دستم. فقط نگاه میکردم به دیوار.
توی اون روزای سخت، تنهایی، یه چیزی توی ذهنم جرقه زد: «برم. از اینجا برم. یه جای تازه، یه شروع دوباره.»
خودم رو مجبور کردم به مطالعه زبان. اول رفتم سراغ آلمانی، چون شنیده بودم آلمان برای ادامه تحصیل خوبه. ولی خداییش... آلمانی واقعاً سخت بود. من در اون شرایط روحی، نتونستم بیشتر از دو ماه دوام بیارم. هر روز نشستم پشت میز، کلمه حفظ میکردم، گرامر میخوندم، ولی انگار هیچی توی مغزم نمیموند. گریه میکردم، کتاب رو میبستم، میرفتم میخوابیدم.
اون موقع توی فضای مجازی، همه بچهها از اپلای و مهاجرت حرف میزدن. یکی کانادا میرفت، یکی استرالیا. من اما هیچ مسیری جلوم ندیدم. تا اینکه یه شب، توی اینستاگرام، پیج سبزاپلای رو دیدم. یه ریلز گذاشته بودن: «مهاجرت به آلمان بدون مدرک زبان آلمانی؟ شدنیه!»
گفتم بذار یه مشاوره بگیرم، چیزی که از دست نمیدم؟
فرم پر کردم و بعد از ارتباط با من، بهشون گفتم: «من آلمانی بلد نیستم، شرایط روحی خوبی ندارم، معدلم ۱۶.۲۲، ترم آخرمو تموم کردم، تازه مامانم فوت کرده... راستش میخوام برم یه جایی از صفر شروع کنم.» مشاور سبزاپلای، خانم محمدی که بعد ها باهاشون اشنا شدم، گفت: «نگران نباش. آلمان خیلی از رشتهها رو به انگلیسی ارائه میده. زبان آلمانی لازم نیست. فقط آیلتس ۶.۵ میخواد و یه SOP خوب.»
از اون روز، زندگیم یه کم رنگ گرفت. روزها انگلیسی میخوندم، شبها خاطرات مامانمو مرور میکردم.
چند ماه بعد، آیلتس ۶.۵ رو گرفتم. سبزاپلای برام چندتا دانشگاه رو انتخاب کردن، رشته دیتا ساینس، با زبان انگلیسی.
انگیزهنامه رو خودشون برام نوشتن. راستش من حتی نمیتونستم دو خط درباره خودم بنویسم بدون اینکه گریه کنم. ولی اونها طوری نوشتن که هم به درد دانشگاه بخوره، هم بازتابی از خودم باشه: دختری که شکست خورده، ولی بلند شده دوباره.
پذیرش اومد. ویزا گرفتم. روزی که پرواز میکردم به برلین، توی فرودگاه ایستادم، یه لحظه خیال کردم مامانم کنارمه. هق هق گریه کردم. بعد سوار شدم.
حالا اینجام. پوتسدام. کنار برلین. صبحا از خونه که میام بیرون، هوای سرد و نمناک آلمان به صورتم میخوره. کلاسای دیتا ساینس، پروژههای گروهی، دوستای جدید از هند و ترکیه و اسپانیا. زندگی داره جریان پیدا میکنه دوباره.
مامانم نیست، ولی انگار اون بالاخره میبینه که دخترش لنگ نمونده. بلند شده، رفته، یه زندگی توی یه کشور دیگه ساخته.
از عمق وجودم راضیام. نه فقط برای پذیرش و ویزا، برای اینکه سبزاپلای اومد توی تاریکترین روزای زندگی من، دستم رو گرفت و نشونم داد یه راه هست. همین.
مشاوره رایگان مهاجرت تحصیلی با تیم تخصصی اروپا از طریق لینک زیر 👇🏻🔗 لینک