من محمدامیرم، ۲۴ سالمه. بیایم از اولش بگم. اول رفتم سربازی. سه سال از عمرم اونجا گذشت. بعدش اومدم تصمیم گرفتم برم دانشگاه، ولی هیچوقت نتونستم با خیال راحت درس بخونم. همیشه یه دودلی توی وجودم بود. انگار یه گوشه ذهنم مدام تکرار می‌کرد: «محمدامیر، این راه مال تو نیست.»

از ۱۴۰۱ به بعد دیگه این حس قوی‌تر شد. هر روز که از خواب بیدار می‌شدم، اولین چیزی که تو مغزم نقش می‌بست این بود که باید برم از ایران. نه اینکه از اینجا بدم بیاد، نه... فقط حس می‌کردم جایی که باید باشم اینجا نیست. اروپا، یه جای دور که هیچ‌کس منو نمی‌شناسه و می‌تونم از صفر شروع کنم.

اما می‌دونی قضیه چیه؟ هر روز یه چیزی میومد من رو سرگرم می‌کرد.

اول دانشگاه بود. درس و پروژه و امتحان. بعدش کار بود. بعدش اکیپ و رفیق و خوش‌گذرونی.یه جورایی می‌رفتم تو روزمرگی و مهاجرت می‌شد اون حرف تکراری تو ذهنم که می‌گفتم «بعداً انجامش می‌دم».

زبان رو هر بار یه ماه می‌خوندم، بعد رها می‌کردم. مدارک رو یه نگاهی می‌انداختم نه اینکه نخوام، نه... انگار یه ترس ریزه توی دلم بود که اگه جدی شروع کنم، باید با خیلی چیزا خداحافظی کنم.

تا پارسال. یه روز عادی نشسته بودم تو اتاقم، اینستا ورق می‌زدم. از اون ور اکسپلور یه پست به چشمم خورد. مشاوره رایگان سبزاپلای. کلی تردید کردم. گفتم بازم همون حرفاس. ولی یهو گفتم بزار امتحان کنم اتفاق خاصی نمیوفته.

مشکل این بود که اصلاً نمی‌دونستم از کجا شروع کنم. تا اینکه با مجموعه سبزاپلای آشنا شدم. اولین مشاوره که گرفتم، کلی سوال توی ذهنم بود. ۲۴ سال سن دارم، می‌خوام برم لیسانس بخونم؟ می‌خوام دوباره برم کلاس‌های زبان و آزمون بدم؟ تهش چی میشه؟ ولی مشاورم طوری حرف زد که انگار یه راه روشن جلوم گذاشت.

از اون روز همه چیز فرق کرد. یکم شبیه شانس بود، یکم شبیه این که دیگه دلم نمیومد بازم خودمو گول بزنم.باورم نمی‌شد یه راه ساده و مشخص جلوم بذارن. بعد از اون دیگه ول کردم بهونه‌ها رو.

بعدش رفتم سمت مدرک زبان. آیلتس دادم و نمره شدم ۵.۵. راستش اون روز حسابی شکستم. توی دلم گفتم یعنی همش این ماجرا به همین جا ختم می‌شه؟ ولی نه... مشاورم گفت این فقط یه قدمه. بعدش رفتم سراغ آزمون چنت که برای ورودی کارشناسی ایتالیا الزامیه. شب امتحان تا صبح نتونستم بخوابم. ولی نتیجه اومد: ۸۶ درصد. باورم نمی‌شد.

بعد از اون منتظر جواب پذیرشم بودم گوشیم زنگ خورد. خانوم محمدی بود از سبزاپلای که گفت: «محمدامیر، پذیرشت اومده. نه فقط پذیرش... بورسیه Excellence دانشگاه پادوا رو در رشته بایولوژی گرفتی.»

من چند ثانیه هیچی نفهمیدم. بعد گفتم: «ببخشید؟» دوباره تکرار کرد. این بورسیه رو می‌دونم چی بود. یکی از سخت‌ترین بورسیه‌های ایتالیا. کل شهریه رو می‌ده و سالی هشت‌هزار یورو هم کمک هزینه و دانشگاه بین همه اپلیکنت‌ها بهترین پرونده رو انتخاب می‌کنه. 

اون روز سرم حسابی گرم بود. رفتم به مامانم خبر دادم، گریه کرد. بابام گفت: «پسرم، این یه شانسه.» ولی راستش یه گوشه دلم خیلی هم شوکه بودم. اولش نمیتونستم باور کنم همچین چیزی برام اتفاق افتاده.

حالا چند ماهی از اون روز می‌گذره. پذیرش رو دارم، بورسیه رو دارم، و برای سفارت مجدد آزمون آیلتس دادم و نمره‌ام اومده بالا. همه چی داره جفت و جور می‌شه. ولی این روزها یه کم عجیبم. صبح که بیدار می‌شم، اول فکر می‌کنم خدا رو شکر... بعدش یهو استرس سفارت میاد سراغم. هزار تا سوال توی ذهنم هست: اگر ویزا ندن چی؟ اگر برسم اونجا و نتونم چی؟ اگر تنها بمونم و پشیمون بشم چی؟

مامانم می‌گه زیادی فکر می‌کنم. راست می‌گه. ولی مگه میشه به همچین سفری فکر نکرد؟ دارم از اینجا می‌رم به یه کشور دیگه، با زبونی که هنوز کامل بلد نیستم، برای اینکه دوباره برم پشت نیمکت دانشگاه. با ۲۴ سال سن.

ولی می‌دونی چیه؟ آخرش به این نتیجه رسیدم که نه. پشیمون نمیشم. اگه این ریسک رو نمی‌کردم، تا ابد می‌گفتم کاش امتحان می‌کردم. حالا منتظر تایم سفارتم. صبح‌ها استرسم می‌گیره، شبها دلم برای خونه تنگ میشه قبل از اینکه حتی رفته باشم... ولی ته دلم یه چیز دیگه هم هست. یه امید ریز که می‌گه: «محمدامیر، این راه مال خودته.»

تو هم شانست رو امتحان کن و با یک مشاوره رایگان مسیر مهاجرت تحصیلیت رو شروع کن 👇

روی لینک کلیک کن : لینک فرم مشاوره رایگان سبزاپلای

بازگشت به بالا