من عرفانم، ۲۳ سالمه. راستش رو بخوای تا دو سال پیش اصلاً فکر نمی‌کردم روزی برم خارج از ایران درس بخونم. کارشناسی مکانیک رو خوندم، معدلم شد ۱۵.۲. نه عالی، نه بد. یه جورایی همیشه تو اون حوالی بودم که نه کسی بهم بگه افتخاری، نه کسی بگه بی‌استعداد.

بعد از دانشگاه، رفتم سراغ کار. یه سال و نیم تو حوزه مکانیک کار کردم. بعدش یهو دیدم دلم داره می‌ره سمت نرم‌افزار. شاید برام عجیب بود، شاید برای بقیه هم عجیب بود. یه مهندس مکانیک که می‌ره کدنویسی یاد می‌گیره. ولی من از اون آدمام که وقتی چیزی برام جذاب بشه، دیگه ولش نمی‌کنم. رفتم دوره‌ها رو گذروندم، کلی خوندم، و الان دارم تو حوزه نرم‌افزار کار می‌کنم.

اما وسط این همه چیز، یه سوال همیشه توی ذهنم بود: «خب، بعدش چی؟» اینجا که بمونم، نرم‌افزار هم بخونم، مکانیک هم بلد باشم... تهش چی میشه؟ حقوق که نه، آینده که نه.

پارسال از طریق یکی از دوستام که تو مسیر مهاجرت بود با سبزاپلای آشنا شدم، بهم گفت که با سبزاپلای مشاوره داشت و در روشن کردن مسیرش خیلی تاثیر گذار بوده.
منم وسوسه شدم و پیام دادم و فرم پر کردم
جلسه مشاورم با آقای موسوی بود که همون اول بعد از بررسی شرایطم، ازم پرسید چی می‌خوای. گفتم: «کشوری که با کمترین هزینه بتونم مدرک معتبر بگیرم و بعدش تو همون کشور بمونم و کار کنم. نه مدرک الکی می‌خوام، نه دانشگاهی که کسی اسمش رو نشنیده.» بعد از این حرفم درباره شرایط مختلف تحصیل رایگان یا با هزینه کمتر صحبت کرد که در نهایت مقصدم شد ایتالیا..

بعدش گفت باید مدرک زبان بگیری. من به واسطه شغل نرم افزار و کار با سیستم، سطح زبان خوبی داشتم، یعنی مجبور بودم که یادبگیرم ولی فکر می‌کردم آیلتس خیلی سخته. ولی یه دلیلی بهم گفت که بلند شم. سه ماه خوندم. سر کار می‌رفتم، برمی‌گشتم خونه، تا صبح لغت حفظ می‌کردم. آخرش رفتم آزمون دادم و نمره‌ام شد ۷.۵. خودمم تعجب کردم. راستش توقع ۶ تا ۶.۵ رو داشتم.

با این نمره پرونده‌ام قوی‌تر از چیزی شد که فکر می‌کردم. رفتم سراغ انتخاب رشته. مهندسی Energy Transition تو دانشگاه بولونیا. یه رشته که همونقدر که به درد دلم می‌خورد، به درد بازار کارم می‌خورد. یه جورایی ترکیبی بود از چیزی که بلد بودم و چیزی که می‌خواستم یاد بگیرم.

مدارکم رو فرستادم برای سبزاپلای. هرکاری که از دستشون برمیومد انجام دادن. از انگیزه نامه تا تطابق رزومه. من فقط نشستم و بعضی وقتا درباره روند کاری ازشون سوال میپرسیدم. نه استرسی بود، نه فشاری. فقط گاهی از خودم می‌پرسیدم «واقعاً قراره قبول بشم؟»

تا اینکه یه روز، ظهر بود. تازه از سر کار برگشته بودم. یه پیام از خانوم محمدی اومد: «عرفان، بهت زنگ بزنم وقت داری؟» گفتم آره. زنگ زد. صداش یه جورایی شاد بود، اون شکلی که آدم می‌فهمه خبر خوب داره. گفت: «پذیرشت اومده. بلونیا. همون رشته‌ای که می‌خواستی.»

چند ثانیه فقط نفس عمیق کشیدم و نمیدونستم چه ریکشنی نشون بدم.

حالا همه چی تمومه. مدرک زبانم هست، پذیرشم هست. فقط مونده سفارت.همه چی آماده‌ست. 

دارم خودم رو برای مصاحبه آماده می‌کنم و سعی میکنم اعتماد به نفس و تسلطم روی زبان رو بیشتر کنم، در کنارش زبان ایتالیایی رو هم شروع کردم، بالاخره باید چند سالی تو اون کشور زندگی کنم و حس کردم نیاز هست در حدی به زبان بومی اونجا صحبت کنم تا کارمو راه بندازم.

مامانم می‌گه زیادی نگران نباش، خودتو خسته می‌کنی. می‌خندم بهش می‌گم نگران نیستم مامان، دارم آماده می‌شم. راستش من از اون آدمام که وقتی هدفی دارم، دوست دارم هر قدمش رو درست بردارم.

کی فکر می‌کرد عرفان ۲۳ ساله با معدل ۱۵.۲، که یه روز نرم‌افزار کار می‌کرد یه روز مکانیک، برسه به پذیرش بولونیا؟ خودمم نه.

حالا فقط مونده اون لحظه که باید تو فرودگاه بایستم و بگم «من آماده‌ام»

برای مشاوره رایگان با تیم سبزاپلای، روی لینک زیر کلیک کن و اطلاعاتت رو وارد کن 👇🏻💚

لینک مشاوره
بازگشت به بالا