من عسل هستم. ۲۶ سالمه.
و اگه بخوام صادق باشم، مهاجرت برای من با یه عالمه «نه» شروع شد.
اولین بار که برای کانادا اپلای کردم، فکر میکردم همهچی آمادهست. آیلتس داده بودم، مدارک ترجمه شده بود، تمکن مالی جور کرده بودم، استادی پلن نوشته بودم و با هزار تا امید سابمیت کرده بودم. هر روز ایمیلم رو چک میکردم و تو ذهنم زندگی جدیدم رو تصور میکردم.
ریجکت شدم.
دلیلش رو که خوندم، حس کردم تمام زحمتم نادیده گرفته شده. چند روز کامل تو شوک بودم. ولی به خودم گفتم حتما یه جای کار رو درست نرفتم. دوباره تلاش کردم. پرونده رو قویتر کردم، مدارک مالی رو بهتر چیدم، انگیزهنامه رو بازنویسی کردم، حتی از یه مشاور هم کمک گرفتم.
بار دوم هم ریجکت شدم.
اون لحظه واقعاً شک کردم به خودم. حس میکردم انگار دنیا داره میگه «تو کافی نیستی». بیشتر از پول و زمان، این حس اذیتم میکرد.
یه مدت کامل مهاجرت رو گذاشتم کنار. ولی ته دلم هنوز میخواستم برم. فقط فهمیدم شاید مسیرم کانادا نیست. شروع کردم دوباره تحقیق کردن. کشورها رو یکییکی بررسی کردم. اونجا بود که به اتریش رسیدم.
شهریه منطقیتر بود، کیفیت آموزش بالا، امکان کار دانشجویی داشت
اما یه شرط بزرگ داشت: C1 آلمانی.
راستش اولش ترسیدم. خیلیها گفتن سخته، ارزش نداره، برو یه کشور انگلیسیزبان. ولی من حس کردم این همون مسیریه که باید برم. تصمیم گرفتم بخونم.
تقریباً یک سال زندگیم شد آلمانی. صبح با پادکست آلمانی بیدار میشدم، ظهر کلاس آنلاین داشتم، عصر تمرین میکردم، شب فیلم بدون زیرنویس میدیدم. بارها وسط راه کم آوردم. بارها کتاب رو بستم و گفتم نمیتونم. ولی هر بار یاد اون دو تا ریجکتی افتادم و اینکه نمیخوام داستانم اونجا تموم بشه.
اتریش هم مبلغ مشخصی برای تمکن میخواست. بخشی رو خودم پسانداز داشتم، بخشی رو خانواده کمکم کردن، حتی یه مدت پروژه فریلنس گرفتم که حسابم قویتر بشه. هر روز استرس داشتم که نکنه یه ایراد کوچیک باعث رد شدن پرونده بشه.
بعد از تجربه کانادا فهمیده بودم نمیخوام این بار تنها جلو برم. شروع کردم دنبال یه موسسه یا وکیل که واقعاً تجربه اتریش داشته باشه. بین جستوجوهام با سبزاپلای آشنا شدم. اولش با تردید رفتم جلو. گفتم فقط یه مشاوره بگیرم ببینم چی میگن.
از طریق گوگل میت یه مشاوره اولیه رایگان با آقای موسوی داشتم. اون جلسه خیلی برام تعیینکننده بود. شرایطمو کامل توضیح دادم؛ از ریجکتهای کانادا تا مدرک زبان و وضعیت مالی. ایشون خیلی شفاف گفتن کجاها پروندهم قویه و کجاها باید تقویتش کنم. قول عجیب و غریب ندادن، ولی مسیر رو دقیق و مرحلهبهمرحله توضیح دادن.
بعد از چند روز فکر کردن، تصمیم گرفتم قرارداد ببندم. حس کردم این بار دارم حسابشده جلو میرم.
انگیزهنامهم بازنویسی شد تا دقیقاً نشون بده چرا این رشته و چرا اتریش. رزومهم حرفهایتر تنظیم شد. مدارک مالی طبق استاندارد سفارت آماده شد. حتی برای روز مراجعه به سفارت هم راهنمایی گرفتم که چطور صحبت کنم و استرسم رو کنترل کنم.
وقتی ایمیل پذیرش دانشگاه MCI اومد، چند بار اسممو چک کردم که مطمئن شم اشتباه نمیکنم. پذیرش همون رشتهای که میخواستم.
ولی هنوز مهمترین مرحله مونده بود: ویزا.
اون مدت انتظار واقعاً سخت گذشت. هر ایمیل که میاومد قلبم میریخت. سناریوهای مختلف تو ذهنم میساختم. گاهی امیدوار بودم، گاهی میترسیدم دوباره همون تجربه کانادا تکرار بشه.
تا اینکه یه صبح ایمیل اومد.
ویزا صادر شده بود.
چند دقیقه فقط به صفحه خیره شدم. بعد خندیدم. بعد گریه کردم. بعد زنگ زدم به مامانم و فقط گفتم: «شد… بالاخره شد.»
الان ۲۶ سالمه، دانشجوی ارشد European Health Economics & Management تو اتریشم، با مدرک C1 آلمانی و دو تا ریجکتی که هنوزم یادم هست.
اگه ازم بپرسن سختترین بخش مسیر چی بود، میگم باور نگه داشتن به خودم بعد از اون «نه»ها.
ولی الان که برمیگردم عقب رو نگاه میکنم، میبینم همون ریجکتها باعث شدن جدیتر، قویتر و آگاهتر تصمیم بگیرم.
من یاد گرفتم ریجکت شدن یعنی پایان یه مسیر، نه پایان رؤیا.
فقط باید جرئت داشته باشی مسیر جدید رو شروع کنی.
تو هم همین الان شروع کن و راه درست رو یادبگیر. برای مشاوره رایگان روی همین متن کلیک کن👉🏻