موفقیت توی اپلای تحصیلی چیزی بود که بیشتر از هرچیزی آرزوشو داشتم و الان که دارم توی آلمان درس میخونم میدونم فقط با انتخاب درست میتونستم از پسش بربیام و خوشحالم که با یه تیم دلسوز و حرفه ای این مسیر رو طی کردم .
اسم من رضاست . ۲۹ سالمه و از اصفهان مینویسم ، یا شاید بهتره بگم از بن ، چون حالا چند ماهه اینجام. هنوزم وقتی از پنجرهی اتاقم بیرونو نگاه میکنم، باورم نمیشه که واقعا اومدم آلمان.
من ادبیات انگلیسی خوندم تو دانشگاه آزاد اصفهان . همیشه عاشق زبان و کتاب بودم، ولی یه جایی از مسیر، حس کردم دارم توی یه چرخه میچرخم که تهش معلوم نیست. کار میکردم، درس خونده بودم، ولی اون حس پیشرفت که همیشه دنبالش بودم، گم شده بود. یه شب که داشتم بین پیجهای مهاجرت و تحصیل در خارج میگشتم، چشمم خورد به «سبز اپلای». نوشته بودن مشاوره رایگان دارن. با خودم گفتم خب، پر کردن یه فرم که ضرری نداره. پرش کردم و فرستادم.
چند روز بعد یکی از کارشناسهاشون زنگ زد. خیلی راحت و صمیمی حرف زد. از معدل و رشتهم پرسید، از هدفم، از بودجهم. گفتم معدل ۱۷.۸ دارم، رشتهم ادبیات انگلیسیه و مدرک تافل با نمره ۱۰۳ هم گرفتم. گفت برای آلمان میتونن برام چند تا گزینه پیدا کنن. گفتن کل هزینه قرارداد ۱۰۰۰ یوروئه، ولی پیشپرداختش حدود ۲۵ میلیون تومنه و بقیه رو بعد از گرفتن پذیرش و ویزا میدم. همون موقع ته دلم یه حس اطمینان داشتم.
راستش اولش دو دل بودم. نمیدونستم واقعا میتونم از پسش بربیام یا نه. ولی وقتی فهمیدم دفترشون تو تهرانه و میتونم غیرحضوری هم قرارداد ببندم، دیگه هیچ بهونهای نموند. مدارکم رو فرستادم، پیشپرداخت رو واریز کردم، و اون لحظه انگار یه فصل جدید شروع شد.
از همون روز، تیم سبز اپلای کارش رو شروع کرد. رزومهم رو بازنویسی کردن، چند بار انگیزهنامهم رو باهام مرور کردن، حتی جملهبهجملهاش رو تا دقیق و حرفهای بشه. هر بار نسخه جدید رو برام میفرستادن و میگفتن نظرت چیه. حس میکردم واقعاً دارن برام وقت میذارن، نه فقط یه کار روتین انجام میدن.
حدود دو ماه بعد، یه روز عصر، تماس گرفتن. گفتن: «رضا تبریک، پذیرشت از دانشگاه بن اومده!» چند لحظه فقط خیره شدم به گوشی. گفتم: «جدی میگین؟!» گفتن: «آره، خود دانشگاه بن.» اون شب تا صبح خوابم نبرد.
بعدش وارد مرحلهی ویزا شدم. سبز اپلای برام لیست مدارک فرستاد، آموزش مصاحبه سفارت گذاشتن، حتی تمرینی باهام کار کردن. استرسم زیاد بود، ولی چون کنارم بودن، حس میکردم تنها نیستم. مصاحبهم خوب پیش رفت و چند هفته بعد، ایمیل اومد: ویزا صادر شد.
اون روز شاید یکی از خاصترین روزهای عمرم بود. زنگ زدم به مادرم، فقط گریه کردیم. هم خوشحال بود، هم دلتنگ. بعد از اون تسویهی آخر رو انجام دادم و کمکم وسایلم رو جمع کردم. تیم سبز اپلای گفت وقتی برسم آلمان، یکی از بچههای تیم که اونجاست کمکم میکنه کارهای اداری و اقامتیمو انجام بدم.
وقتی رسیدم بن، هوا خنک بود و بوی بارون میاومد. اولین صبحی که از خواب بیدار شدم، حس کردم دنیا بزرگتر از چیزی بود که همیشه فکر میکردم. البته آسون نیست، هنوزم دلتنگ خونه و شهرم میشم، ولی هر بار یادم میافته که یه شب ساده، فقط با پر کردن یه فرم، مسیر زندگیم عوض شد.
حالا دارم کارشناسی ارشد ادبیات انگلیسی میخونم، تو یه خوابگاه دانشجویی، بین آدمهایی از کشورهای مختلف. بعضی شبها که از کلاس برمیگردم، یه فنجون چای میریزم، لپتاپم رو باز میکنم و میرم توی پیج سبز اپلای، پستهای جدیدشونو میبینم و با خودم میگم:
اگه اون شب رو بیخیال میشدم، هیچکدوم از اینا اتفاق نمیافتاد.