من احمدم ، ۳۵ سالمه همه فکر میکردن راهم معلومه،تو همون شرکت پیشرفت کنم، یه خونه بخرم، ازدواج کنم و بچهدار بشم،همون زندگیِ آرومی که همه میشن.
ولی در عوض، الان با یه چمدون و یه ویزای دانشجویی، تو آلمان وایستادم.
یه زندگی روتین و بیهیجان داشتم تا اون شب که یه تصمیم دیوانهوار گرفتم: همه چیز رو بذارم کنار و برم آلمان، از نو شروع کنم.
سیوپنج سالگی، نه تو مسیرِ انتظارِ بقیه، بلکه تو اولِ یه راهِ ناشناخته.
من تو شهر خودم تهران درس خوندم و مدرک مهندسی الکترونیک گرفتم و بلافاصله بعد از فارغالتحصیلی به واسطه یکی از استادام یه کار تو یه شرکت پیدا کردم. اولش خیلی حال میداد. فکر میکردم زندگی همینه. حقوق میگیرم، خرج میکنم، آخر ماهم یه کم پسانداز میمونه. رفتم یه خونه اجاره کردم.
یه چند سال اول کارم خوب بود. چیزای جدید یاد میگرفتم. ولی کم کم همه چیز تکراری شد. هر روز مثل روزای قبل بود. صبح بیدار میشدم، میرفتم شرکت، همون کارهای همیشگی رو انجام میدادم، برمیگشتم خونه. حقوقم بیشتر شده بود، ولی هزینههام هم زیادتر شده بود. قسط ماشین، قسط خونه...
انگار فقط داشتم کار میکردم تا قسطهام رو بدم.
تو شرکت چندتا جوان اومده بودن. اونها با انرژیتر بودن، با برنامههای کامپیوتری جدیدتر آشنا بودن. من کم کم احساس میکردم دارم از کار عقب میوفتم. بهم ترفیع دادن و شدم سرپرست. ولی کارم بدتر شد. دیگه کمتر با دست به قطعات الکترونیکی میزدم، بیشتر تو جلسه و گزارش نویسی ها بودم.
خانواده هم همش میگفتن کی میخوای ازدواج کنی؟ چند بار برام دختر معرفی کردن. با یکی چند ماهی هم بیرون میرفتیم. ولی اخرش چی؟ من اونقدر درگیر کار و درگیر فکرای خودم بودم که رابطهها خراب میشد. اون دختر میگفت "تو اصلا اینجا نیستی. فکرت همیشه جای دیگهس."
تو این سالها چند بار سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم. رفتم کلاس زبان انگلیسی. چند تا دورهی آموزشی دیگه هم شرکت کردم. ولی هیچکدوم اون احساس رضایت رو بهم ندادن. انگار دارم وقت تلف میکنم.
بعضی شبها با دوستام میرفتیم بیرون. اونها تعریف میکردن از خونه جدیدشون، از ماشینشون، از تعطیلات رفتهشون. منم یه گوشه مینشستم و فقط تأیید میکردم. توی دل خودم میگفتم: "آره، منم همه اینارو دارم. پس چرا احساس خوشحالی نمیکنم؟"
تو شرکت هم یه حالت روزمرگی داشت. پروژه میومد، انجامش میدادیم، پروژه بعدی. دیگه اون اشتیاق اول رو نداشتم. فقط میخواستم ساعت کاری تموم بشه. اینطوری شد که خودم رو تو یه چرخه پیدا کردم: بیدار شدن، کار، برگشتن خونه، تلویزیون دیدن، خوابیدن... و فرداش دوباره همون چرخه. سنم هم داشت میرفت بالا. ۳۰ ساله شدم. بعد ۳۲. بعد ۳۴. هر سال سریعتر از سال قبل میگذشت.
یه روز داشتم تو اینترنت چرخ میزدم که یه فیلم کوتاه از یه دانشجوی ایرانی تو آلمان دیدم. داشت از آزمایشگاه دانشگاهش فیلم میگرفت. اون لحظه یهو یاد اون روزهای لیسانس افتادم. یاد اون روزهایی که تو آزمایشگاه میکروپروسسور دانشگاه تا دیروقت میموندیم تا پروژهمون رو انجام بدیم. یاد اون هیجان. یاد اون احساسی که فکر میکردم میتونم هر چیزی رو بسازم. اون شب، برای اولین بار بعد از سالها، گریه کردم. نه از ناراحتی، از حسرت.
از اینکه میدیدم چقدر از اون آدمی که میخواست باشم، دور افتادم.
همونجا بود که فهمیدم این چرخه دیگه برام معنی نداره. میخواستم بیرون بیام. اما ۳۵ سالم بود. کلی سوال تو ذهنم بود: "از اول شروع کنم؟ حاضرم همه چیز رو ول کنم؟ اگه شکست بخورم چی؟" ترس زیادی داشتم. ولی یه ترس دیگه هم داشتم: ترس از اینکه همینطور بمونم و ۴۰ سالگی، ۵۰ سالگی برسه و من هنوز همون آدم با همون روزمرگی باشم.
همه چیز از همون شب بارونی شروع شد که داشتم نقشهٔ بردهای الکترونیکی رو تو شرکت چک میکردم. خسته و بیحوصله بودم. تو آینهٔ تاریک مانیتور، صورتم رو میدیدم،اون موقع بود که پیام علی اومد با یه عکس از دانشگاه مونیخ و یه فنجون قهوه اومد: «داری چیکار میکنی احمد؟ من همین الان از دانشگاه مونیخ اومدم بیرون، هواش هم بارونیه ، یاد بارونای شمال خودمون افتادم!»
علی دوست دوره لیسانسمه عکسش رو فرستاده بود کنار رودخانه ایزار در پارک انگلیسیها.
یه بخار از فنجون قهوه بالا میرفت و تو چشماش یه جور آرامشی بود که من سال ها بود ندیده بودمش. همونجا، تو اون شرکت خلوت، قلبم ریخت رو زمین. همون شب تصمیم گرفتم : دیگه بسه، میرم.
ولی این برای من یه تصمیمِ ساده نبود که سریع و به راحتی اجرا بشه.
سنم ۳۵ بود. همه میگفتن این سن و سال وقت درس خوندن و از صفر شروع کردن تو یه کشور دیگه نیست ، الان باید دست بجنبونی زودتر زن و زندگی تشکیل بدی ، مادرمم نگران بود، دوستام میگفتن عقلت رو از دست دادی. خودمم بعضی شبها با کلی شک میخوابیدم.
پول؟ فقط پسانداز کم و بیشی از این چند سالی که کار کردم داشتم ، اونم با کلی قسط و بدهی که دمِ در بود.زبان آلمانی هم که از صفر بودم. کتاب «مِنشِن» رو خریدم و رفتم تو اتاق. تو مترو، تو آشپزخونه، هر جا که میشد، هدفون تو گوشم و کلی جملهٔ آلمانی پخش میشد. کلی استرس بود، مخصوصاً موقع امتحان speaking که فک میکردم قلبم میخواد از جا کنده بشه. ولی آخرش مدرک C1 رو گرفتم.
معدل ۱۶م هم یه مشکل دیگه بود. همه توی انجمنای اینترنتی میگفتن با این معدل، به دانشگاه خوب قبول نمیشی. ناامید که نشدم، ولی حسابی گیج شده بودم که چیکار کنم. یه روز داشتم توی اینترنت دنبال تجربه های مشابه میگشتم که یه وبلاگ قدیمی دیدم. تو یه کامنت پایینِ همون پست، یکی نوشته بود: «منم با همین شرایط، با کمک سبز اپلای تونستم برسم.» اولش فک کردم یه تبلیغه. ولی از کنجکاوی، وبسایتشون رو باز کردم. نه شعارِ پُرهیاهو دادن، نه قولِ معجزه. فقط یه سری مقالهٔ خیلی واضح نوشته بودن راجع به اپلای با سن بالا، یا چطور با معدل متوسط انگیزه نامه بنویسی. برخلاف خیلی از سایتای دیگه که حسِ فروشِ بهت دست میداد، اینجا یه حسِ راهنماییِ صادقانه میداد.
یه شماره زدم. مشاورشون یه آقایی بود به اسم آقای موسوی ، بهش گفتم: «من ۳۵ سالمه، معدل ۱۶ دارم، میخوام برا ارشد الکترونیک آلمان اپلای کنم. نظرتون چیه؟» نگفت «حتما میشه» یا «ما معجزه میکنیم» ولی گفت: «شرایط سختی هست، مخصوصاً بخاطر سنت. ولی غیرممکن نیست. بیا یه جلسه آنلاین بذاریم، مدارکت رو ببینیم و نقطه قوتت رو پیدا کنیم.» همون حرفِ منطقی و بدون شیرینکاری، دلیلی شد که باهاشون کار کنم.
کارمون رو شروع کردیم. بهم گفتن نقطه قوت من، همون ده سال سابقهٔ کارِ عملیمه. کمک کردن انگیزهنامهم رو طوری بنویسم که این تجربه ها پررنگ باشه، نه اون معدل ۱۶. واسه انتخاب دانشگاهها هم کلی دقت کردن تا جاهایی رو انتخاب کنم که به سن و سابقهٔ کار اهمیت بدن. سه تا دانشگاه ریجکت دادن، ولی آخرش دانشگاه برمن آلمان برای مهندسی الکترونیک جواب مثبت داد. دقیقاً هم تو انگیزهنامه نوشته بودن که «سابقهٔ کاریِ شما ما رو متقاعد کرد.»
حالا اینجام، تو آپارتمان کوچیکم تو برمن و شمال آلمان . بیرون بارون ریزی میزنه. ک
لی راهِ پر پیچوخم اومدم، کلی شبِ بیخوابی و استرس داشت. ولی حداقل یه قدمِ درست برداشتم. یه راه رو شروع کردم.