من مهرانم ، ۳۹ سالمه، تا همین یک سال پیش معلم زبانِ دبیرستان خصوصی بودم ، صبح تا شب تو همون مدرسه، ده سال، پونزده سال، هی تکرار.
حقوق آخر ماه میرسید، یه کم ترجمه هم به صورت دورکاری اینور اونور میکردم، میشد باهاش زندگی رو گذرون.
اما یه چیز خیلی مزخرفی تو وجودم بود که راحتم نمیذاشت. انگار یه جای کار میلنگید. هر بار که میرفتم سرکلاس، همون متنای کتاب درسی رو میخوندم که بارها خونده بودم. ولی ته دلم میگفتم «اینا که زندگی نیست».
با خودم گفتم: «مهران، تو سیونه سالته، یعنی اگه هفتاد سال عمر کنی، نصفش رو همینطوری گذروندی. میخوای نصف بعدیش رو هم همینطوری بری؟»
فکرش رو که میکردم، دلم میخواست یه جوری فرار کنم. ولی فرار به کجا؟ سنم که کم نبود. پول زیادم نداشتم که برم کسبوکار جدید راه بندازم.
اول که بهش فکر میکردم، به خودم میخندیدم. آخه کی در سن و سال من میره دانشجو بشه؟ اونم تو آلمان! باید زبان آلمانی رو از صفر شروع میکردم. معدلمم که ۱۶.۴ بود، خیلی درخشان نبود. پساندازمم فقط برای یه مدت کوتاه کفاف میداد
یه روز داشتم کلاس مکالمه میگرفتم، از بچه ها خواستم راجع به «آرزوهای بزرگ» صحبت کنن. یه پسر باهوش، نگاهش به من افتاد و گفت: «شما که همیشه میگید هیچوقت دیر نیست، خودتون انجامش دادید؟»
گفتم راست میگه، من دارم به بچه ها نصیحت میکنم، ولی خودم جرئت انجامش رو ندارم.
پس تصمیم گرفتم یه امتحان کنم. تماس گرفتم با موسسهٔ سبز اپلای که دوستم معرفی کرده بود و قبلا ازشون مشاوره رایگان گرفته بودم ، گفتن: «سابقهٔ کار شما خودش یه گنجه. بیا روش کار کنیم.»
با کمک اونها، یه انگیزهنامه نوشتم که توش راستش رو گفتم. گفتم من یه معلم معمولیام که سالها داره حرف دیگران رو تکرار میکنه، حالا میخواد حرف خودش رو بزنه. گفتم اون تجربهٔ تدریس و ترجمه، بهم یاد داده که چطور یه متن رو از دو زاویهٔ متفاوت ببینم. اصرار هم کردم که سنم رو ننویسم، گفتن نه، باید بنویسی، چون بخشی از قصهٔ توئه.
برای سه دانشگاه فرستادیم. دو تاشون جواب رد دادن. اما یه روز در حال ناهار خوردن و چک کردن گوشیم بودم که سبز اپلای نامه پذیرش دانشگاه توبینگن رو برام فرستاد.
حالا... الان اینجام تو توبینگن.
کلی دانشجوهای جوون دور و برم هستن که بعضیهاشون به اندازهٔ بچه های خودم سن دارن! اولش خیلی احساس غریبگی میکردم. اما تو کلاسها، وقتی بحث میشه راجع به تأثیر فرهنگ روی ادبیات، یا وقتی داریم راجع به ترجمه حرف میزنیم، من کلی چیز برای گفتن دارم. چیزایی که توی کتابها نیست، چیزایی که تو کوچهپسکوچه های تهران و تو کلاسهای مدرسه یاد گرفتم.
دیگه نمیترسم بهشون بگم سیونه سالمه. میگم: «سیونه سال دارم، و تازه دارم زندگیم رو شروع میکنم.»