من آرینم، یه پسر تبریزیِ ۲۹ ساله پدرم کارمند بازنشسته شرکت نفت هست و مادرم معلم. ما دو فرزندیم، من پسر بزرگ خانواده ام و یک خواهر کوچیکتر دارم که خودش تازه وارد دانشگاه شده.
از زمان لیسانس ، حدود چهار سال تو یه شرکت بازرگانی کار میکردم . خرج زندگی رو کم کردم. هر ماه بخش زیادی از حقوقم رو، پسانداز میکردم.
وقتی تصمیم گرفتم برم آلمان، بزرگترین مشکل پول بود. هزینه موسسه مهاجرتی، آزمون آیلتس، ترجمه مدارک، و در نهایت حساب بلوکهشده برای ویزا. پدر و مادرم با همه دلتنگی، قاطعانه پشتیبانم بودن. پدرم بخشی از پسانداز بازنشستگیش رو بیرون آورد و گفت: "برو خودت رو ثابت کن."
مادرم هم از محل پسانداز کوچیک خودش کمک کرد. اما میدونستم نمیتونم تمام بار رو روی دوششون بذارم.
وقتی با موسسه سبز اپلای آشنا شدم و قرارداد بستم، هزینهش رو به صورت اقساطی پرداخت کردم. بخشی از پسانداز خودم، بخشی کمک پدرم.
برای آزمون آیلتس هم که هزینه دلاری بود، با کمی تاخیر ثبتنام کردم تا با حقوق چندماههام بتونم پرداخت کنم.
صبحها تا دیروقت سر کار، شبها تا پاسی از شب کتاب و سیدی.
گوش هام از بس به لیسنینگهای تکراری گوش داده بود زنگ میزد.
بعد نوبت انتخاب دانشگاه و اپلای بود. مشاورم تو سبز اپلای، با توجه به رزومه و شرایط مالی من، چند دانشگاه رو پیشنهاد داد که PFH هم بینشون بود.
وقتی مدارک آماده شد، اونها تمام مراحل ارسال به دانشگاه رو انجام دادن. من فقط پیگیر بودم. وقتی قبولی PFH اومد، خوشحالیمون دوچندان بود.
مراحل ویزا که رسید، بازم کنارم بودن.
وقتی ویزا رو گرفتم و رسیدم آلمان، حتی اولین روزها که گم و گیج بودم، مشاورم در دسترس بود و راهنماییم میکرد.
دانشگاه سخت بود. حجم درسهای MBA زیاد بود. برای تامین خرج زندگی، تو یه انبار کار میکردم. صبح دانشگاه، بعدازظهر انبار.
هنوز هم بعضی شبها دلم برای صدای مامانم تنگ میشه. ولی میدونم مسیرم رو درست اومدم.
مهاجرت یعنی همین: این که خودتو از صفر بسازی، اون هم توی خاکی که مال خودت نیست. سخته ؟ بیشک.
ولی ارزشش رو داره.
اما کم کم به همه چیز عادت کردم. زبان آلمانیم هم بهتر شد.
مهاجرت پروژه سختیه، ولی داشتن همراهی که مسیر رو بلده، به آدم انگیزه میده.
تو هم شانست رو امتحان کن و همین الان فرم مشاوره رو پرکن و مسیرت رو استارت بزن