اسمم مرجانه، ۲۴ ساله، اهل دامغانِ کویر. همونجا بزرگ شدم، بین شن های روان و آسمون پرستاره. بابام همیشه تو باغچه‌ی کوچیکمون گل می‌کاشت. منم از بچگی عاشق بوی خاک خیس و سبزیِ جوانه‌ها بودم. انگار ریشه‌هام توی همون خاک بود. ولی یه جورایی همیشه می‌دونستم که قرار نیست همونجا بمونم.

دانشگاه تهران قبول شدم، گیاه‌شناسی. عاشقش بودم. ولی توی همون سال‌ها، یه چیزی تو دلم رو می‌خاره. حسی که می‌گفت "اینجا جای تو نیست، مرجان. جای تو جاییه که بتونی بزرگتر فکر کنی، آزادتر نفس بکشی..

انگلیسی‌م معمولی بود. آیلتس که می‌خوندم، حس می‌کردم مغزم داره دود می‌کنه! Listening که می‌رسید، انگار طرف توی یه تونل حرف می‌زد! خودم رو انداختم توی دنیای انگلیسی. فیلم بی زیرنویس، پادکست، حتی آشپزی رو با دستور انگلیسی تمرین می‌کردم! بعد از شش ماه جنگیدن، آخرش آیلتس ۷ گرفتم. روز جوابش، انقدر گریه کردم که بابا فکر کرد رد شدم!

اینترنت رو زیرو رو کردم. هر موسسه‌ای یه حرفی می‌زد. حس می‌کردم گم شدم. تا اینکه یه روز، تو یه گروه تلگرامی مربوط به مهاجرت تحصیلی، دیدم یکی نوشته: "با موسسه‌ی سبز اپلای اتریش پذیرش گرفتم." پیام دادم. جواب دادن. یه تماس تصویری گذاشتیم با مشاورشون. مسیر رو برام شفاف کردن : از انتخاب دانشگاه تا نامه‌ی انگیزشی. بهم گفتن دانشگاه وین (Uni Wien) برای رشته‌ی من عالیه.

صبر کردن برای اومدن نتایج پذیرشم بدترین روزای زندگیم بود و حس سرگردمی داشتم
بعد از اومدن پذیرش خیالم راحت تر شد و روند سفارت و ویزا رو پیش بردم
جمع کردن یک عمر زندگی توی دو چمدون سخت‌ترین معمای زندگیم بود! مجبور شدم عکس‌های قدیمی، حتی یه مشت از خاک باغچه‌ی بابا رو فقط یه قاشق بذارم توی یه قوطی کوچیک. خداحافظی از پدر و مادری که تو چشاشون اشک بود ولی لبخند می‌زدن، از دامغانی که آفتابش تو پوستم بود، داغونم کرد.

الان، یک سال و نیم از اون روزها گذشته. دارم روی پایان‌نامه‌ام کار می‌کنم، راجع به سازگاری گیاهان شهری. تو کتابخونه‌ی بزرگ دانشگاه درس می‌خونم، جایی که روزی توی خواب‌هام هم نمی‌دیدم بشینم

پایان.
البته که این تازه اولِ راهه!

برای شروع مسیرت و ارزیابی شرایطتت و مشاوره و راهنمایی با تیم سبز اپلای همین الان کلیک کن و اطلاعاتت رو وارد کن

بازگشت به بالا