من امیرحسین‌ ام ، ۲۴ سالمه، متولد و بزرگ‌شده‌ ی گرگان.
اگه بخوام زندگیمو تا اینجاش تو یه جمله بگم، می گم:
«دیر شروع کردم، ولی بالاخره شروع کردم.»

راستش من اون آدمی نبودم که از همون اول بشینه پای درس و دانشگاه و برنامه‌ریزی. نه اینکه تنبل باشم، نه… بیشتر گیج بودم. بعد از دیپلم، یه مدت درگیر کار شدم. یه مدت فروشندگی، یه مدت کار آزاد، یه مدت هم فقط داشتم روزها رو رد می‌کردم.
خانواده‌م هم مثل خیلی از خانواده‌های دیگه بودن؛ نه مخالف، نه موافقِ جدی. بیشتر می‌گفتن: «خودت می‌دونی، فقط یه کاری بکن آخرش.»

ولی مشکل این بود که من خودمم نمی‌دونستم دقیقاً چی می‌خوام.

۲۲ سالم که شد، یه‌هو به خودم اومدم. دیدم نه درسی خوندم، نه مهارتی که بتونم روش حساب باز کنم، نه آینده‌ای که بتونم با خیال راحت بهش فکر کنم.
اون سال خیلی سنگین گذشت. مخصوصاً وقتی می‌دیدم هم‌سن‌وسالام یا دانشگاهشون تموم شده، یا مهاجرت کردن، یا حداقل می‌دونن دارن کجا می‌رن. من اما فقط تو گرگان، بین کارهای موقتی و فکرهای نصفه‌نیمه گیر کرده بودم.

یه شب یادمه نشسته بودم تو اتاقم و با خودم گفتم:
«اگه قراره همین‌طوری ادامه بدم، ۵ سال دیگه هم همین‌جام. فقط پیرتر.»

همون‌جا تصمیم گرفتم یه کار اساسی بکنم.
مهاجرت از همون موقع تو ذهنم بود، ولی نه از اون مدل رویاپردازانه. آلمان برام منطقی‌تر بود. هم سیستم آموزشی، هم هزینه‌ها، هم اینکه با درس خوندن می‌شد واردش شد.

پس آلمانی شروع شد.
اولش خیلی داغون بود. هیچی نمی‌فهمیدم. تلفظ‌ها عجیب، گرامر خفن، کلی ناامیدی وسط راه. حتی خانواده‌م بعضی وقتا می‌گفتن:
«ولش کن، اینم مثل بقیه چیزا نیمه‌کاره می‌مونه.»

ولی این یکی فرق داشت. چون تهش چیزی بود که منو از این بلاتکلیفی درمی‌آورد.
کم‌کم آلمانی شد روتین زندگیم. صبح، شب، تو راه، حتی موقع کار. دو سال طول کشید، ولی بالاخره B2 گرفتم. اون لحظه بیشتر از اینکه خوشحال باشم، حس غرور داشتم. به خودم ثابت کردم می‌تونم پای یه تصمیم وایسم.

بعدش تازه فهمیدم داستان آلمان به این سادگی‌ها هم نیست.
دیپلم ما ۱۲ ساله‌ست و برای دانشگاه باید کالج بری. اوایل که فهمیدم، دوباره ناامید شدم. با خودم گفتم:
«بازم یه مرحله اضافه؟»

ولی بعدش منطقی نگاه کردم. گفتم خب، اینم جزو مسیره.
با توجه به علاقه‌م، تصمیم گرفتم برای T-Kurs اقدام کنم.
تو همین گیرودار بود که از طریق یکی از آشناها با مجموعه مهاجرتی سبز اپلای آشنا شدم. اولش مثل همیشه گارد داشتم. ولی وقتی صحبت کردیم، حس کردم حداقل دارن واقعیتو می‌گن. کمکم کردن بفهمم دقیقاً چه دانشگاه‌هایی به شرایطم می‌خوره، مدارکم رو چطوری جمع‌وجور کنم، و اصلاً انتظارم از پذیرش چی باشه.

نه اینکه معجزه کنن، ولی باعث شدن کمتر سردرگم باشم.
و همین برای من اون موقع خیلی مهم بود.

اپلای کردم…
انتظار، استرس، چک‌کردن ایمیل هر پنج دقیقه…
تا اینکه بالاخره ایمیل اومد:
پذیرش کالج دانشگاه Halle-Wittenberg، کورسT.

باورم نمی‌شد.
برای اولین بار حس کردم اون همه دیر شروع کردن، اون همه تردید و ترس، بی‌دلیل نبوده.

الان هنوز اول راهم. هنوز کالج مونده، دانشگاه مونده، زندگی تو یه کشور جدید با همه سختیاش مونده. ولی فرقش با قبل اینه که الان می‌دونم دارم چی کار می‌کنم.

من از گرگان شروع کردم، از بلاتکلیفی، از ناامیدی ۲۲ سالگی.
نه نابغه بودم، نه مسیرم صاف بود.
فقط یه‌جا تصمیم گرفتم دیگه درجا نزنم.

اگه این داستانو می‌خونی و حس می‌کنی دیر شده،
باور کن هنوز نه.
من خودِ مثالشم.

برای مشاوره رایگان با سبز اپلای کلیک کن

بازگشت به بالا