من میلادم ، ۳۰ سالمه، بچه‌ی تهران.
اگه بخوام خیلی رک بگم، مسیر زندگیم هیچ‌وقت صاف و طبق برنامه جلو نرفت. نه از اونایی بودم که از دبیرستان بدونن قراره چی بشن، نه از اونایی که مستقیم از لیسانس بپرن ارشد و بعد دکترا. مسیر من بیشتر شبیه پیچ‌وخم بود.

بعد از دیپلم، رفتم دانشگاه، لیسانسمو گرفتم، ولی اون‌قدرا که باید، جدی نبودم. یه مدت کار کردم، یه مدت ول چرخیدم، یه مدت فکر می‌کردم «حالا وقتش نیست». خانواده‌م هم مثل خیلی از خانواده‌های تهرانی، بیشتر نگران ثبات بودن تا رؤیا.
همیشه می‌گفتن:
«اول یه کار درست‌وحسابی، بعد هرچی خواستی.»

منم همین کارو کردم. وارد بازار کار شدم. برنامه‌نویسی، پروژه‌های کوچیک، شرکت‌های مختلف، تجربه جمع کردم. از بیرون شاید همه‌چی اوکی به نظر می‌اومد، ولی ته دلم یه چیزی کم بود. حس می‌کردم دارم درجا می‌زنم. علم جلو می‌رفت، دنیا جلو می‌رفت، من اما فقط داشتم خودمو با شرایط وفق می‌دادم، نه اینکه رشد کنم.

حدود ۲۷-۲۸ سالگیم بود که جدی با هوش مصنوعی آشنا شدم. نه از روی اسم دهن‌پرکنش، از روی کاربردش. دیدم چقدر می‌تونه واقعی و اثرگذار باشه. همون‌جا فهمیدم اگه قراره دوباره درس بخونم، این همونه.

ایده‌ی مهاجرت از همون موقع پررنگ شد. نه برای فرار، برای پیشرفت. آلمان برام انتخاب منطقی بود؛ دانشگاه‌های قوی، فضای تحقیقاتی خوب، و از همه مهم‌تر اینکه مسیرش شفاف‌تر بود. انگلیسی رو تقویت کردم، آیلتس دادم و ۶.۵ گرفتم. شاید نمره خفنی نباشه، ولی برای شروع مسیرم کافی بود.

تو همین مسیر جست‌وجو و تحقیق بود که با مجموعه مهاجرتی سبز اپلای آشنا شدم. راستش اولش مثل همه چیز، با شک جلو رفتم. ولی جلسه‌های مشاوره‌شون بیشتر شبیه واقعیت بود تا شعار. کمکم کردن بفهمم دقیقاً کجاها شانسم بالاتره، رزومه‌مو چطور بچینم، چه مدارکی مهمه و کجا وقت تلف نکنم.
بعدش تصمیم گرفتم باهاشون قرارداد ببندم، چون حس کردم حداقل مسیر رو بلدن و قرار نیست وسط راه غیب بشن.

اپلای کردم برای چند دانشگاه. انتظار، استرس، ریجکت، ایمیل، دوباره انتظار…
تا اینکه یه روز ایمیلی اومد که هنوزم با دیدنش لبخند می‌زنم:
پذیرش ارشد هوش مصنوعی کاربردی از دانشگاه Deggendorf Institute of Tech در آلمان

اونجا بود که فهمیدم دیر شروع کردن، لزوماً به معنی دیر رسیدن نیست.

وارد آلمان شدم، درس شروع شد، پروژه، تحقیق، شب‌بیداری، استرس امتحان. ولی این بار فرق داشت. چون می‌دونستم چرا اینجام.

الان که به عقب نگاه می‌کنم و می‌بینم اگه اون سال‌ها دیر درس خوندم، شاید به این خاطر بود که هنوز آماده نبودم. تجربه‌ی کار، زندگی، شکست، همه‌ش لازم بود تا بدونم دقیقاً چی می‌خوام.

خانواده‌م؟
اولش نگران بودن، بعدش مردد، الان اما افتخار می‌کنن. نه به مدرک، به اینکه بالاخره راه خودمو پیدا کردم.

این داستان موفقیت یه‌شبه نیست.
داستان کسیه که دیر فهمید، ولی وقتی فهمید، جدی گرفت.

اگه الان تو ۲۵، ۳۰ یا حتی بالاتری و حس می‌کنی جا موندی،
باور کن هنوز بازی تموم نشده.

تو هم میتونی با سبز اپلای راهت رو شروع کنی (همین الان کلیک کن )

بازگشت به بالا