وقتی ایتالیا رو انتخاب می کنی یعنی هم قراره شهریه ندی هم بورسیه بگیری و تازه به زبان انگلیسی هم درس بخونی . اینجا کلیک کن تا ببینی برای ایتالیا محدودیت نداریم !
سلام بچه ها، من آزاده ام
همون طور که قبلاً براتون داستانم رو گفته بودم، و کامل شرایطم رو توضیح داده بودم که چطور 2 تا پذیرش از 2 تا دانشگاه مختلف و معتبر ( Ulm و Wurzburg ) در آلمان گرفتم
همانطور که در انتهای داستان دومم اشاره کرده بودم برای یک کشور دیگه هم با سبزاپلای قرارداد بسته بودم
طی روند مشاوره اولیه وقتی فهمیدم با یک هزینه خیلی کم و ناچیز میتونم برای دو تا کشور همزمان پروسه مهاجرتم رو جلو ببرم خیلی وسوسه شدم و در نهایت قرارداد اپلای دو کشور آلمان و ایتالیا رو با سبزاپلای بستم.چون خیلی نگران پروسه پذیرش و ویزا بودم و همیشه ته ذهنم این بود که اگه نشه و نتونم ازآلمان پذیرش بگیرم تمام زحمات و وقتم هدر میره.
من برای پیگیری روند کلی پروندم با خانوم محمدی در ارتباط بودم و چند روز پیش بهم خبر دادن که پذیرش سومم رو از دانشگاه بیکوکا ایتالیا رو گرفتم
حس عجیب غریبی داشتم و اصلا فکرش رو نمیکردم حالا بعد از گذشت فقط چندماه سه تا پذیرش از دانشگاه های اروپا به اسم من باشه
پذیرش سوم در رشته اقتصاد و فناوری بود که با مدرک زبان تافل تونستم بگیرم
حالا باید مسیرم رو مشخص کنم که ادامه تحصیل و زندگیم به کدوم کشور و مقصد میرسه....
برای مشاوره رایگان و بستن قرارداد با سبزاپلای از طریق لینک زیر اقدام کنید :
برای خوندن داستان پذیرش اولم از آلمان روی لینک زیر کلیک کنید :
برای خوندن داستان پذیرش دومم از آلمان روی لینک زیر کلیک کنید :
من محمدامیرم، ۲۴ سالمه. بیایم از اولش بگم. اول رفتم سربازی. سه سال از عمرم اونجا گذشت. بعدش اومدم تصمیم گرفتم برم دانشگاه، ولی هیچوقت نتونستم با خیال راحت درس بخونم. همیشه یه دودلی توی وجودم بود. انگار یه گوشه ذهنم مدام تکرار می کرد: «محمدامیر، این راه مال تو نیست.»
از ۱۴۰۱ به بعد دیگه این حس قوی تر شد. هر روز که از خواب بیدار می شدم، اولین چیزی که تو مغزم نقش می بست این بود که باید برم از ایران. نه اینکه از اینجا بدم بیاد، نه... فقط حس می کردم جایی که باید باشم اینجا نیست. اروپا، یه جای دور که هیچ کس منو نمی شناسه و می تونم از صفر شروع کنم.
اما می دونی قضیه چیه؟ هر روز یه چیزی میومد من رو سرگرم می کرد.
اول دانشگاه بود. درس و پروژه و امتحان. بعدش کار بود. بعدش اکیپ و رفیق و خوش گذرونی.یه جورایی می رفتم تو روزمرگی و مهاجرت می شد اون حرف تکراری تو ذهنم که می گفتم «بعداً انجامش می دم».
زبان رو هر بار یه ماه می خوندم، بعد رها می کردم. مدارک رو یه نگاهی می انداختم نه اینکه نخوام، نه... انگار یه ترس ریزه توی دلم بود که اگه جدی شروع کنم، باید با خیلی چیزا خداحافظی کنم.
تا پارسال. یه روز عادی نشسته بودم تو اتاقم، اینستا ورق می زدم. از اون ور اکسپلور یه پست به چشمم خورد. مشاوره رایگان سبزاپلای. کلی تردید کردم. گفتم بازم همون حرفاس. ولی یهو گفتم بزار امتحان کنم اتفاق خاصی نمیوفته.
مشکل این بود که اصلاً نمی دونستم از کجا شروع کنم. تا اینکه با مجموعه سبزاپلای آشنا شدم. اولین مشاوره که گرفتم، کلی سوال توی ذهنم بود. ۲۴ سال سن دارم، می خوام برم لیسانس بخونم؟ می خوام دوباره برم کلاس های زبان و آزمون بدم؟ تهش چی میشه؟ ولی مشاورم طوری حرف زد که انگار یه راه روشن جلوم گذاشت.
از اون روز همه چیز فرق کرد. یکم شبیه شانس بود، یکم شبیه این که دیگه دلم نمیومد بازم خودمو گول بزنم.باورم نمی شد یه راه ساده و مشخص جلوم بذارن. بعد از اون دیگه ول کردم بهونه ها رو.
بعدش رفتم سمت مدرک زبان. آیلتس دادم و نمره شدم ۵.۵. راستش اون روز حسابی شکستم. توی دلم گفتم یعنی همش این ماجرا به همین جا ختم می شه؟ ولی نه... مشاورم گفت این فقط یه قدمه. بعدش رفتم سراغ آزمون چنت که برای ورودی کارشناسی ایتالیا الزامیه. شب امتحان تا صبح نتونستم بخوابم. ولی نتیجه اومد: ۸۶ درصد. باورم نمی شد.
بعد از اون منتظر جواب پذیرشم بودم گوشیم زنگ خورد. خانوم محمدی بود از سبزاپلای که گفت: «محمدامیر، پذیرشت اومده. نه فقط پذیرش... بورسیه Excellence دانشگاه پادوا رو در رشته بایولوژی گرفتی.»
من چند ثانیه هیچی نفهمیدم. بعد گفتم: «ببخشید؟» دوباره تکرار کرد. این بورسیه رو می دونم چی بود. یکی از سخت ترین بورسیه های ایتالیا. کل شهریه رو می ده و سالی هشت هزار یورو هم کمک هزینه و دانشگاه بین همه اپلیکنت ها بهترین پرونده رو انتخاب می کنه.
اون روز سرم حسابی گرم بود. رفتم به مامانم خبر دادم، گریه کرد. بابام گفت: «پسرم، این یه شانسه.» ولی راستش یه گوشه دلم خیلی هم شوکه بودم. اولش نمیتونستم باور کنم همچین چیزی برام اتفاق افتاده.
حالا چند ماهی از اون روز می گذره. پذیرش رو دارم، بورسیه رو دارم، و برای سفارت مجدد آزمون آیلتس دادم و نمره ام اومده بالا. همه چی داره جفت و جور می شه. ولی این روزها یه کم عجیبم. صبح که بیدار می شم، اول فکر می کنم خدا رو شکر... بعدش یهو استرس سفارت میاد سراغم. هزار تا سوال توی ذهنم هست: اگر ویزا ندن چی؟ اگر برسم اونجا و نتونم چی؟ اگر تنها بمونم و پشیمون بشم چی؟
مامانم می گه زیادی فکر می کنم. راست می گه. ولی مگه میشه به همچین سفری فکر نکرد؟ دارم از اینجا می رم به یه کشور دیگه، با زبونی که هنوز کامل بلد نیستم، برای اینکه دوباره برم پشت نیمکت دانشگاه. با ۲۴ سال سن.
ولی می دونی چیه؟ آخرش به این نتیجه رسیدم که نه. پشیمون نمیشم. اگه این ریسک رو نمی کردم، تا ابد می گفتم کاش امتحان می کردم. حالا منتظر تایم سفارتم. صبح ها استرسم می گیره، شبها دلم برای خونه تنگ میشه قبل از اینکه حتی رفته باشم... ولی ته دلم یه چیز دیگه هم هست. یه امید ریز که می گه: «محمدامیر، این راه مال خودته.»
تو هم شانست رو امتحان کن و با یک مشاوره رایگان مسیر مهاجرت تحصیلیت رو شروع کن 
اسمم پوریاست. ۲۲ سالمه. دیپلم ریاضی دارم و اگه بخوام خیلی بی حاشیه بگم، من از اون آدم هایی نبودم که از بچگی بدونن دقیقاً چی می خوان.
۶ ماه قبل از اینکه اصلاً اسم ایتالیا بیاد تو زندگیم، آیلتس دادم و ۷.۵ گرفتم. نه برای مهاجرت، نه برای اپلای. فقط می دونستم مدرک زبان برای مهاجرت یه چیز ضروریه. همه می گفتن «داشته باشی ضرر نداره». منم گرفتمش و گذاشتم کنار، بدون اینکه بدونم قراره چند ماه بعد، مهم ترین برگ برنده م بشه.
ماجرا از جایی جدی شد که فهمیدم اگه بخوام برای کارشناسی برم ایتالیا، یه نکته مهم وجود داره:
اکثر رشته های کارشناسی آزمون ورودی دارن.
و من واقعاً نمی خواستم وارد پروسه آزمون بشم. نه حوصله یه سال دیگه استرس داشتم، نه می خواستم ریسک رد شدن رو بپذیرم. برای همین هدفم مشخص شد:
اپلای بدون آزمون ورودی.
شروع کردم تحقیق کردن و خیلی زود فهمیدم گزینه ها محدوده. چندتا دانشگاه خاص، چندتا رشته مشخص. دیگه انتخاب رویایی مطرح نبود؛ انتخاب منطقی مهم بود.
تنهایی جلو رفتن ریسک داشت، برای همین دنبال یه موسسه معتبر گشتم. بعد از کلی پرس وجو با سبزاپلای آشنا شدم.
جلسه مشاوره اول برام تعیین کننده بود. پرونده مو دقیق بررسی کردن: دیپلم ریاضی، آیلتس ۷.۵ که از قبل گرفته بودم، سنم، شرایط مالی. خیلی شفاف گفتن:
«پوریا، اگه آزمون نمی خوای، باید بین گزینه های محدود انتخاب کنیم. باید جوری اپلای کنیم که کمترین ریسک رو داشته باشه.»
بین رشته هایی که بدون آزمون امکان پذیر بودن، بیزنس منیجمنت یکی از منطقی ترین انتخاب ها بود. هم با پیش زمینه ریاضی سازگار بود، هم بازار کار گسترده ای داشت، هم از نظر پذیرش شرایط بهتری داشت.
انتخابم از سر رویا نبود؛ از سر تحلیل بود.
بعد رسیدیم به انتخاب دانشگاه. وقتی اسم دانشگاه مسینا مطرح شد، شروع کردم دقیق تحقیق کردن درباره شهر ، هزینه زندگی، فضای دانشجویی و شرایط اقامتی. همه چیز کنار هم منطقی به نظر می رسید.
مدارک آماده شد. و برای اپلای اقدام کردن.
و چند روز پیش بهم خبر دادن که ایمیل اومد.
و پذیرش اوکی شد.
و این فاصله بین «پذیرش» تا «پرواز»، پر از فکره.
هر روز ایمیلمو چک می کنم. هر روز سناریو می چینم که اگه یه مدرک ناقص باشه چی؟ اگه سفارت سخت بگیره چی؟ اگه روند طول بکشه چی؟
بیشتر از هر چیزی فهمیدم مهاجرت فقط گرفتن پذیرش نیست؛ مدیریت جزئیاته.
الان حتی دارم با راهنمایی های مشاورم در سبزاپلای روی گردش حساب طبیعی حساب بانکی پدرم کار می کنم. تراکنش ها رو منظم و منطقی جلو می بریم که وقتی وقت سفارت رسید، همه چیز شفاف و قابل دفاع باشه. نمی خوام هیچ بهونه ای برای ریجکتی وجود داشته باشه. نمی خوام بعد از این همه برنامه ریزی، یه بی دقتی کوچیک همه چیزو خراب کنه.
شاید بیرون از این مسیر، فقط یه جمله دیده بشه:
«پذیرش ایتالیا گرفتم.»
ولی پشت همین جمله، ساعت ها تحقیق، استرس، تحلیل، مشاوره، اصلاح مدارک و حالا آماده سازی مالی خوابیده.
من هنوز سوار هواپیما نشدم.
هنوز خداحافظی نکردم.
هنوز ویزا تو دستم نیست.
ولی یه چیزو می دونم:
اون پوریا که ۶ ماه پیش فقط یه مدرک زبان گرفته بود «که یه روز به درد بخوره»، الان وسط یه مسیر جدی و حساب شده مهاجرته.
من نسترنم، ۲۱ سالمه و متولد رشت.
اگه بخوام خیلی رک بگم، مسیر زندگیم اصلاً اون چیزی نبود که توی دفتر برنامه ریزی های نوجوونی م نوشته بودم. نه شاگرد اول بودم، نه از اونایی که از ۱۵ سالگی می دونستن قراره دکتر شن یا مهندس. من بیشتر از اونایی بودم که هی فکر می کنن، هی شک می کنن، هی دیر تصمیم می گیرن.
دیپلمم رو علوم انسانی گرفتم. اون موقع بیشتر از اینکه درس بخونم، داشتم زندگی رو هضم می کردم. خانواده م معمولی ان؛ بابام کارمنده، مامانم خونه داره. همیشه تأکیدشون روی «یه مدرک بگیر که دستت بند باشه» بود، ولی راستش خودم تا مدت ها نمی دونستم دقیقاً دلم چی می خواد.
بعد از دیپلم، یه وقفه افتاد توی زندگیم. یه مدت کار کردم، یه مدت کمک حال خونه بودم، یه مدت هم فقط گیج بودم. همش با خودم می گفتم اگه برم دانشگاه فقط برای اینکه رفته باشم، تهش چی می شه؟ فکر مهاجرت افتاد تو سرم. نه از روی ژست، نه برای پُز. بیشتر از این حس که دلم می خواست یه جای دیگه خودمو دوباره بسازم.
علوم اجتماعی همیشه برام جذاب بود؛ آدم ها، جامعه، فرهنگ ها. کم کم افتادم توی فاز سرچ دانشگاه های خارج. ایتالیا خیلی اتفاقی اومد جلو چشمم. هم فضای فرهنگی ش، هم دانشگاه هاش، هم اینکه خیلی خشک و بی روح نبود.
برای زبان، ایلتس خوندم. آسون نبود. همزمان کار می کردم، استرس داشتم، گاهی ناامید می شدم. ولی آخرش نمره ۶.۵ رو گرفتم. همون لحظه فهمیدم دیگه نمی خوام عقب بکشم.
راستش توی این مسیر، بیشتر از خودِ مهاجرت، سردرگمی اذیتم می کرد. اینکه از کجا شروع کنم؟ چی واقعیه، چی الکیه؟ کی داره راست می گه، کی فقط می خواد پول بگیره؟
آشنایی من با سبز اپلای خیلی اتفاقی بود. توی یکی از گروه های تلگرامی، یه نفر تجربه شو نوشته بود. فقط نوشته بود «مسیرمو برام شفاف کردن». همین جمله منو کنجکاو کرد.
اولش خیلی با احتیاط پیام دادم. انتظار داشتم مثل بقیه جاها سریع بگن «بله حتماً، صد درصد، تضمینی». ولی این طور نبود. نشستیم، شرایطمو بررسی کردن، حتی جاهایی گفتن بهتره انتظارمو بیارم پایین یا فلان گزینه ریسکه. همین صداقت باعث شد جلوتر برم.
قرارداد بستیم، ولی حس معامله نداشتم؛ بیشتر شبیه این بود که یکی کنارمه که بلدِ مسیر رو.
چند ماه بعد، ایمیلی اومد که هنوزم یادش که می افتم قلبم تند می زنه.
پذیرش کارشناسی علوم اجتماعی از دانشگاه پاویا ایتالیا.
اون لحظه فقط به اون نسترنِ گیج چند سال پیش فکر کردم که نمی دونست با زندگیش چی کار کنه.
الان که دارم اینو می نویسم، هنوز اول راهم. مهاجرت فقط بلیت و ویزا نیست. ترس داره، دلتنگی داره، مسئولیت داره. ولی برای اولین بار حس می کنم مسیرم مال خودمه، نه چیزی که بقیه برام انتخاب کردن.
اگه بخوام یه چیز از داستان خودم بگم، اینه که دیر شروع کردن همیشه به معنی باختن نیست. بعضی وقتا فقط داری خودتو جمع وجور می کنی برای یه تصمیم درست تر.
این منم؛
نسترن، ۲۱ ساله،
یه دختر معمولی با یه تصمیم بزرگ.
اگر شما هم قصد اپلای ایتالیا رو دارین برای مشاوره رایگان کلیک کنید
سلام! من علی ام ، بیست و چهار سالمه .
خب، من همیشه تو ذهنم یه تصویر قشنگ از خارج داشتم. دانشگام که تموم شد با یه ذوق دیوانه وار، پدر و مادرم رو قانعم کردم که بریم ترکیه. فکر می کردم همون که پا رو از مرز بذاریم بیرون، زندگی رنگ و بوی دیگری می گیره.
اما ترکیه برام... عجیب بود. نه کار جذابی پیدا کردم (البته جدی دنبالش نرفتم، اعتراف می کنم)، نه دانشگاه هاش برام اونقدر متفاوت بود که بخوام هزینه اش رو بدم. احساس می کردم دارم تو یه شهر بزرگ تر از تهران، ولی با همون دغدغه ها زندگی می کنم. فقط دورتادورم ترکی حرف می زدن. یه جورایی احساس غربت میکردم! غریبِ بی هدف بودم.
یه شب با بابام نشسته بودیم، گفت: "علی جان، اینجا که هستی، انگار روحت اینجا نیست. یا برو درس بخون، یا کار کن، یا... یه فکر اساسی بکن." حرفش توی ذهنم چرخید. فهمیدم که من از ترس موندن تو ایران، فرار کرده بودم، نه برای یه «هدف». ترکیه برام مقصد نبود، فقط یه ایستگاه بود.
تصمیم سختی گرفتم: برگشتن به ایران.
خیلی ها فکر کردن دیوانه شدم. "مگه کسی از ترکیه برمی گرده؟" ولی من می دونستم دارم چیکار می کنم. هدفم اینبار واضح بود : اروپا، ولی با برنامه.
برگشتم خونه. اینبار دیگه به جای هیجان کور، رفتم سراغ تحقیق. کلی موسسه مهاجرتی چک کردم. با «سبز اپلای» آشنا شدم . فرم پر کردم و بعد از اون یه مشاوره اولیه دادن و بعد منو وصل کردن به آقای خاوری.
آقای خاوری، نقطه عطف داستانمه.خودش دانشجوی ایتالیا بود، همون اول گفت: "من خودم این راه رو رفتم، می دونم هر پیچ و خمی کجاست. وعده ی الکی هم نمی دم." این صراحتش برام جذاب بود. دیگه مثل خیلی موسسه ها حرف های کلی و گنگ نزنه. دقیقا می گفت فلان دانشگاه شرط معدلش چنده، فلان شهر هزینه اش چقدره.
با هم پروندم رو شروع کردیم. آقای خاوری گفت: "با این معدل ۱۸ که داری ، شانس خوبی داری." هدفم رو دیتا ساینس گذاشتم.!
آقای خاوری پیشنهاد دانشگاه تورینو و چند دانشگاه دیگه رو داد. رزومه و انگیزه نامه م رو با دقت باهم تنظیم کردیم. کلی روی انگیزه نامه کار کردیم که راستشو بخوای، همون داستان خودم رو نوشتم: اشتباه ترکیه، برگشتن، پیدا کردن هدف و...
سه ماه عذاب کشیدم! تا اینکه یه روز صبح ایمیل پذیرشم اومد.
الان که دارم این مطلب رو مینویسم تو مرحله ویزام.هنوز راه درازی هست، اما اینبار با اعتمادبه نفس و یه راهنمای قابل که خودش مسیر رو رفته، قدم می ذارم.
میدونی چیه؟ بعضی وقتا برای اینکه بتونی بری جلو، اول باید یه قدم به عقب برگردی تا بهتر بِپری. من تازه آماده م برای پرش. ایتالیا، من دارم میام.
واقعاً هیچ وقت فکر نمی کردیم دوتامون، به عنوان یه زوج، بتونیم همزمان از یه دانشگاه پذیرش بگیریم ولی خب... با کمک سبز اپلای شد!
من، رها، بیست سالمه با معدل ۱۴.۶؛
و حامد، بیست و پنج ساله با معدل ۱۵.۸.
هردومون مدیریت بازرگانی خوندیم و آخرای دانشگاه پر از سؤال بودیم آینده؟ کار؟ مهاجرت؟ چی درسته؟
همیشه فکر می کردیم ادامه تحصیل توی اروپا می تونه یه در جدید برامون باز کنه، ولی راستش نمی دونستیم از کجا باید شروع کنیم.
تافل هامونم خیلی قوی نبود من ۷۰، حامد ۷۸ و همین باعث شده بود یه ذره ناامید بشیم
یه روز یکی از دوستامون پیج سبز اپلای رو معرفی کرد. گفتن مشاوره رایگان دارن، ما هم گفتیم خب ضرر نداره!
فرمشو پر کردیم و راستش انتظار خاصی نداشتیم، ولی جلسه مشاوره واقعاً فرق داشت.
یه تیم حرفه ای ولی صمیمی بودن. دقیق پرونده هامونو بررسی کردن، نقاط ضعف و قوتمون رو گفتن و بر اساس اون یه مسیر واقعی برامون چیدن.
اول از همه رفتیم سراغ رزومه و انگیزه نامه.
رزومه هامونو جوری بازنویسی کردن که حتی تجربه های کوچیک کاریمون و پروژه های دانشگاهی هم به چشم بیاد.
بعد نوبت انگیزه نامه بود جمله به جمله نوشتیمش تا دلیل انتخاب رشته و تصمیممون برای تحصیل تو ایتالیا واضح و قشنگ دربیاد
یه چیزی که خیلی یادمون دادن این بود که نمره تافل پایین آخر دنیا نیست!
مهم اینه بتونی نشون بدی انگیزه داری و برنامه ت برای آینده چیه.
تیم سبز اپلای پرونده هامونو خیلی منظم پیش برد.
برای چند تا دانشگاه اقدام کردیم، ولی تمرکز اصلی روی Parthenope بود.
همه چیز با جزئیات و توضیح جلو رفت: ترجمه، توصیه نامه، اپلیکیشن ها، ارسال مدارک.
اون روزا پر از استرس و هیجان بود ، هر ایمیلی که می اومد، ضربان قلبمون بالا می رفت
تا اینکه بالاخره...
ایمیل پذیرش اومد.
نه یکی، دو تا پذیرش همزمان از Parthenope برای هر دومون.
اون لحظه؟ فقط سکوت و اشک و خنده!
اما جذاب تر از اون، گرفتن بورسیه استانی بود.
تیم سبز اپلای مدارک و درخواست بورسیه رو هم برامون پیگیری کرد و در نهایت،
هم هزینه تحصیل مون پوشش داده شد، هم کمک هزینه زندگی گرفتیم
بعدش رفتیم سراغ مرحله ویزا.
بازم سبز اپلای کنارمون بود مدارک، ترجمه، چک لیست سفارت، تمرین مصاحبه، همه چی.
وقتی ویزاها اومد و بلیتا رو گرفتیم، حس کردیم واقعاً داریم یه فصل جدید از زندگی مونو شروع می کنیم
الان که توی ایتالیا درس می خونیم، هر روز پر از تجربه های جدید و چالش های قشنگه.
با کمک تیم و دانشجوهایی که قبلاً رفته بودن، کارای اقامت، حساب بانکی و ثبت نام خیلی راحت تر شد.
یه جور حس امنیت و خانواده بودن داریم
گاهی به عقب نگاه می کنیم و می گیم:
همه چی از یه فرم مشاوره رایگان شروع شد
یه تصمیم ساده که مسیر کل زندگیمونو عوض کرد.
ما رها و حامدیم
دو نفر که با یه تافل متوسط و کلی تردید،
ولی با کمک یه تیم حرفه ای و پرانرژی،
تونستیم پذیرش، بورسیه و ویزای همزمان بگیریم
حالا اینجا توی ناپل، داریم رؤیامونو زندگی می کنیم
و مطمئنیم هر کسی که واقعاً بخواد،
می تونه با یه شروع کوچیک، به همینجا برسه.
شروعش؟
فقط یه فرم مشاوره رایگان از سبز اپلای بود
بالاخره تونستم به آرزوم برسم و دیگه میتونم اروپا درس بخونم . توی 30 سالگی موفق شدم و به نظرم برام بهترین زمان بود که اقدام کنم .
من مریمم. ۳۰ سالمه و کارشناسی مدیریت بحران رو از یکی از دانشگاه های سراسری تهران گرفتم. همیشه برام مهم بود بدونم در لحظه هایی که همه چیز بهم می ریزه از زلزله و سیل گرفته تا بحران های اجتماعی چطور می شه تصمیم های درست گرفت و جلوی آسیب بیشتر رو گرفت. این دغدغه، همون چیزی بود که منو به سمت رشته مدیریت بحران کشوند.
با این حال، بعد از فارغ التحصیلی احساس کردم سقف یادگیریم توی ایران محدوده. دسترسی به منابع به روز نداشتم، فرصت های تحقیقاتی محدود بود و بیشتر به جای کار تخصصی، وارد شغل های جانبی شدم. کم کم توی ذهنم جدی شد: باید برای ادامه تحصیل به اروپا برم.
مشکل اما این بود که راهش رو بلد نبودم. معدل ۱۵.۲ و یه مدرک تافل هوم ادیشن با نمره ۸۶ داشتم. نه شرایط خارق العاده ای بود، نه بی ارزش؛ یه جایی بینابین. می دونستم می تونم، ولی نیاز داشتم کسی مسیر درست رو نشونم بده.
از طریق اینستاگرام با سبز اپلای آشنا شدم. اول به چشم یه تبلیغ نگاه کردم، اما وقتی فرم مشاوره رایگانشون رو پر کردم و جلسه آنلاین مشاوره گرفتم، نگاه م عوض شد. کارشناسشون دقیق بود؛ فقط دنبال قرارداد بستن نبود. معدل و مدرک زبانمو بررسی کرد، علاقه هام رو پرسید و حتی شرایط سنی مو در نظر گرفت. گفت:
"مریم، شرایطت مناسبه. دانشگاه های اروپا به دانشجوهایی مثل تو نیاز دارن. اگه بخوای، می تونیم برات پذیرش بگیریم."
این جمله برام آرامش بخش بود. بعد از چند روز تحقیق و مشورت، تصمیم گرفتم قرارداد ببندم. قراردادشون هم شفاف بود: ۲۰ درصد موقع عقد قرارداد، ۶۰ درصد بعد از گرفتن پذیرش، و ۲۰ درصد آخر بعد از ویزا. علاوه بر اون، ضمانت بازگشت وجه داشتن—۵۰ درصد در صورت نگرفتن پذیرش و ۱۰۰ درصد در صورت ریجکت شدن ویزا. همین باعث شد حس کنم ریسک بزرگی نمی کنم.
از اون جا، همکاری ما شروع شد. اول رزومه ام رو بازنویسی کردن. نسخه ای که خودم نوشته بودم خیلی ساده بود؛ بیشتر شبیه یه لیست خشک از واحدها و کارهای پراکنده. اما تیم سبز اپلای کاری کرد که سوابق کاری و علاقه م به مدیریت بحران پررنگ تر دیده بشه. بعد، انگیزه نامه رو نوشتن. این بخش سخت ترین قسمت برای من بود چون همیشه می دونستم چرا عاشق رشته امم، اما نمی دونستم چطور باید قانع کننده روی کاغذ بیاد. انگیزه نامه ای که اون ها آماده کردن دقیقاً همون چیزی بود که توی دلم بود ولی بلد نبودم بیانش کنم.
ماه ها گذشت تا بالاخره ایمیل مهم رسید:
"مریم، پذیرش دانشگاه جنوا ایتالیا برات صادر شد."
وقتی اون خبر رو خوندم، باورم نمی شد. نشسته بودم توی کافه ای نزدیک خونه مون در تهران، لپ تاپ جلو م بود و همین طور خیره مونده بودم به صفحه. جنوا، شهری با تاریخ و فرهنگ غنی، جایی که می تونستم توی یکی از بهترین دانشکده ها رشته ام رو ادامه بدم.
بعدش مرحله ویزا شروع شد. جمع کردن مدارک، هماهنگی با سفارت و مصاحبه. استرس داشتم—هر کسی تو این مسیر باشه می دونه این قسمت چقدر فشار روانی داره. اما تیم سبز اپلای کنارم بود. مدارکم رو چند بار بررسی کردن، سناریوهای احتمالی رو با هم تمرین کردیم و همین باعث شد روز مصاحبه آرامش بیشتری داشته باشم. چند هفته بعد، وقتی جواب مثبت اومد، انگار یه کوه از دوشم برداشته شد.
ورودم به ایتالیا اما مرحله تازه ای بود. هم خوشحال بودم، هم کمی ترسیده. کشوری جدید، زبانی جدید، آدم هایی که نمی شناختم. ولی تنها نبودم. یکی از دانشجوهای تیم سبز اپلای که خودش اون جا درس می خوند، به استقبالم اومد. کمکم کرد کارت اقامت بگیرم، حساب بانکی باز کنم و حتی برای انتخاب خوابگاه راهنمایی م کرد. همین همراهی باعث شد سریع تر جا بیفتم و حس غریبی نکنم.
الان چند ماهه که توی دانشگاه جنوا درس می خونم. هر روز سر کلاس یا توی کتابخونه، وقتی منابع علمی جدید رو ورق می زنم و پروژه های تحقیقی مو جلو می برم، یادم میاد روزهایی رو که توی تهران پر از تردید بودم. یادم میاد اولین قدم با پر کردن یه فرم ساده شروع شد.
می دونم مسیر مهاجرت تحصیلی برای خیلی ها ترسناکه؛ پر از سوال و نگرانی. برای من هم همین طور بود. اما امروز مطمئنم که اگر تیمی حرفه ای و دلسوز کنار آدم باشه، این مسیر قابل عبوره. سبز اپلای برای من فقط یه مشاور نبود؛ همراهی بود که هر قدم با من اومد، از اولین روز تا وقتی روی صندلی کلاس توی جنوا نشستم.
ما دوتا دوست صمیمی هستیم که با اختلاف معدل زیاد از یه دانشگاه توی ایتالیا پذیرش گرفتیم .
ما آندیا و سارا، دو تا دوست قدیمی هستیم که از سال های دانشگاه کنار هم بودیم. دوستی مون همیشه پر از خنده و تجربه های مشترک بود، اما هیچ وقت فکر نمی کردیم یه روز قراره پا به پا مهاجرت کنیم و توی یه دانشگاه اروپایی بشینیم سر کلاس.
آندیا:
من همیشه شاگرد ممتاز بودم. معدلم ۱۹.۶ بود و خیلی ها می گفتن مسیر اپلای برای من آسون تره. اما حقیقت اینه که حتی با معدل بالا هم آدم وسط این همه رقابت گیج می شه. وقتی تصمیم گرفتم برای ایتالیا اپلای کنم، نمی دونستم از کجا شروع کنم.
سارا:
برای من شرایط فرق می کرد. معدلم متوسط بود و همیشه فکر می کردم شانس زیادی برای اپلای ندارم. همین باعث شده بود تردید کنم. اما وقتی آندیا درباره سبز اپلای گفت و گفت که جلسه مشاوره رایگان دارن، تصمیم گرفتم منم امتحان کنم.
آندیا:
جلسه ای که با آقای خاوری داشتم رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. وقتی گفت:
«آندیا، معدل عالی داری، اما معدل به تنهایی کافی نیست. باید قصه ات رو طوری بگیم که بولونیا بفهمه چرا تویی انتخاب درست.»
اون لحظه فهمیدم معدل فقط بخشی از ماجراست.
سارا:
منم جلسه مشابهی داشتم. برام جالب بود که حتی با معدل معمولی، بهم گفتن می تونم امیدوار باشم. تأکیدشون این بود که انگیزه نامه و رزومه خیلی مهمه. همین شد که با اعتماد بیشتری قرارداد بستم.
آندیا:
کار جدی شروع شد. تیم سبز اپلای رزومه مو حرفه ای بازنویسی کردن. واقعاً فرقش محسوس بود. انگیزه نامه ای هم نوشتن که وقتی خوندمش، باورم نمی شد اینقدر دقیق و قوی باشه.
سارا:
برای من هم همین طور بود. انگیزه نامه ام داستان واقعی زندگیمو روایت می کرد. وقتی به دستم رسید، حس کردم یکی تونسته حرف دلمو بهتر از خودم بگه.
آندیا:
چند هفته بعد جواب ها اومدن. ایمیل دانشگاه بولونیا رو که باز کردم، قلبم تند می زد. فقط سه کلمه بود: «پذیرش گرفتی». سریع به سارا زنگ زدم. صدای خنده و گریه مون با هم قاطی شد. ما دو تا دوست صمیمی، حالا هم دانشگاهی بودیم.
سارا:
اون تماس یکی از لحظه های خاص زندگیم بود. حس کردم همه سختی ها ارزشش رو داشتن. ما دو نفری که همیشه کنار هم بودیم، حالا قرار بود رویایی رو با هم تجربه کنیم.
آندیا:
مرحله بعدی، ویزا بود. راستش همیشه از پروسه های اداری بدم می اومد. اما سبز اپلای همه چی رو ساده کرده بود؛ از چک لیست مدارک گرفته تا هماهنگی وقت سفارت.
سارا:
من هم خیلی استرس داشتم. می ترسیدم مدارکم کامل نباشه یا مصاحبه خوب پیش نره. ولی تیم بارها مدارکم رو چک کردن، حتی باهام تمرین مصاحبه کردن. وقتی بالاخره ویزام رسید، انگار نفس راحتی کشیدم.
آندیا:
رسیدیم ایتالیا. بولونیا مثل یه نقاشی زنده بود: خیابون های سنگفرش، ساختمان های تاریخی، کافه هایی پر از زندگی. اما غریب بودن سخت بود. اینجا بود که خدمات پس از ویزای سبز اپلای خیلی به کار اومد.
سارا:
از ثبت نام دانشگاه تا بیمه و کارای بانکی، همه چیز با کمک تیم جلو رفت. حتی یکی از بچه هایی که خودش عضو سبز اپلای بود، روزهای اول همراهی مون کرد. همین باعث شد سریع تر جا بیفتیم.
آندیا:
حالا چند ماهه توی بولونیا درس می خونیم. هر روزی که کنار سارا توی کتابخونه می شینم، حس می کنم رویاها واقعاً قابل دسترسن.
سارا:
گاهی وسط درس به آندیا می گم:
«می دونی فرق من و تو چی بود؟ تو معدل بالا داشتی، من متوسط. اما چیزی که جفتمونو اینجا آورد، اعتماد به خودمون و تکیه به سبز اپلای بود.»
آندیا:
حقیقت همینه. مهاجرت تحصیلی فقط به نمره بستگی نداره. مهم تر از اون اینه که آدم قصه خودش رو بلد باشه و تیمی کنارش باشه که راهو بلد باشن. برای ما، اون تیم سبز اپلای بود.
برای دریافت مشاوره رایگان روی لینک زیر کلیک کنین