سلام بچه ها، من آزاده ام
همون طور که قبلاً براتون داستانم رو گفته بودم، و کامل شرایطم رو توضیح داده بودم که چطور با کلی تلاش و برنامه ریزی تونستم برای رشته علوم اقتصادی توی University of Ulm آلمان پذیرش بگیرم.
ولی امروز یه سوپرایز واقعی بهم رسید!!
خانم محمدی از تیم سبزاپلای که مستقیم باهاشون در تماس بودم، خبر داد که پذیرش دومم رو هم گرفتم، این بار در رشته اقتصاد بین الملل از دانشگاه Wurzburg – وورتسبورگ!
راستش رو بخواید، اصلاً فکر نمی کردم برای دو تا دانشگاه توی آلمان پذیرش بگیرم.
من کارشناسی اقتصاد با معدل ۱۶/۱۸ دارم و با مدرک زبان تافل سنتر اقدام کردم.
الان خیلی خوشحالم که دو تا پذیرش از آلمان دارم و همزمان برای یه کشور دیگه هم اقدام کرده بودم و منتظر جوابش هستم تا آخر سر تصمیم بگیرم کدوم مسیر رو برای ویزا و تحصیل انتخاب کنم.
واقعا وقتی قدم به قدم و با برنامه جلو بری، می بینی رؤیاها چقدر نزدیکن
میتونی داستان پذیرش اول و سوم من رو از لینک های زیر بخونی :
🖇لینک داستان پذیرش اول آزاده از آلمان
🖇لینک داستان پذیرش سوم آزاده از ایتالیا
برای مشاوره رایگان با سبزاپلای تو هم میتونی اقدام کنی و هیچ محدودیتی نداره، همین الان کلیک کن👉🏻
اسمم آزاده ست، ۳۰ سالمه و اگه بخوام دقیق بگم، مهاجرت برای من یه تصمیم یه شبه نبود؛ یه روند بود. یه چیزی که آروم آروم توی ذهنم شکل گرفت، قد کشید و بعد یه روز دیدم دیگه نمی تونم نادیده ش بگیرم.
من کارشناسی اقتصاد خوندم، با معدل ۱۶/۱۸. از همون ترم های آخر فهمیدم فقط مدرک گرفتن برام کافی نیست. همیشه وقتی درباره سیاست های اقتصادی کشورهای مختلف می خوندم، درباره مدل های توسعه، درباره اینکه چرا بعضی اقتصادها پایدار رشد می کنن و بعضی نه، یه سؤال توی ذهنم می چرخید: من اگر می خوام واقعاً توی این حوزه اثرگذار باشم، باید توی چه محیطی رشد کنم؟ راستش رو بخواید، حس می کردم سقفی بالای سرم هست. نه اینکه نتونم پیشرفت کنم، ولی دسترسی به منابع پژوهشی قوی، ارتباطات بین المللی، فضای رقابتی جدی تر… همه ش محدود بود. من دلم می خواست اقتصاد رو توی جایی بخونم که خود اون کشور یه نمونه واقعی از مدیریت اقتصادی موفق باشه.
اونجا بود که آلمان جدی شد توی ذهنم. کشوری که بزرگ ترین اقتصاد اروپاست، صنعتی، منظم، با دانشگاه های دولتی باکیفیت و شهریه های منطقی. برای من که از یه خانواده معمولی میام، این خیلی
ولی تصمیم گرفتن یه چیزه، اجرا کردن یه چیز دیگه.
من به تنهایی بلد نبودم اپلای کنم. هرچی بیشتر سرچ می کردم، بیشتر سردرگم می شدم.
تفاوت دانشگاه ها، ددلاین ها، فرمت انگیزه نامه، کورس های پیش نیاز… یه جاهایی واقعاً می ترسیدم خراب کنم. برای همین شروع کردم تحقیق درباره مؤسسه های معتبر. بعد از کلی بررسی، با سبزاپلای آشنا شدم و مشاوره گرفتم. همون جا فهمیدم باید استراتژی داشته باشم، نه هیجانی اقدام کردن. رزومه م بررسی شد؛ معدلم، مدرک زبانم که تافل سنتر ۹۷ بود، سابقه کاری مرتبط. تصمیم گرفتیم برای چندتا دانشگاه اپلای کنیم تا شانس رو پخش کنیم، نه اینکه همه چی رو بذاریم روی یه اسم.
بین دانشگاه هایی که اقدام کرده بودیم، یکی ش University of Ulm بود. وقتی پذیرشم اومد ،دیدن اسم دانشگاه توی نامه پذیرش حس عجیبی داشت؛ یه تأیید رسمی که می گفت «تو از نظر علمی آماده ای.»
اما بعد از هیجان اولیه، واقعیت محکم خورد توی صورتم: تمکن مالی.
برای ویزای آلمان باید حساب بلوکه داشته باشم و مبلغ مشخصی رو نشون بدم. من از یه خانواده خیلی مرفه نیستم که یه جا کل مبلغ آماده باشه. پس مجبور شدم برنامه ریزی کنم. بخشی از پس انداز خودم از چند سال کار کردن، بخشی کمک خانواده، و بخشی هم فروش یه سرمایه کوچیک که داشتم. حتی مدتی فریلنس کار کردم و پروژه های اقتصادی گرفتم که بتونم سهم خودم رو بیشتر کنم. برام مهم بود فقط وابسته نباشم؛ می خواستم بدونم خودم هم برای این رؤیا جنگیدم.
الان هنوز برای ویزا اقدام نکردم.هنوز بین هیجان و استرس معلقم. یه روز می شینم درباره خوابگاه های دانشجویی تحقیق می کنم، یه روز دیگه حساب وکتاب می کنم ببینم دقیقاً چقدر دیگه باید کنار بذارم. مامانم هر بار میگه «فقط ویزات بیاد خیالم راحت شه»، و من لبخند می زنم ولی ته دلم می دونم مسیر هنوز ادامه داره.
داستان من هنوز تموم نشده هنوز وسط راهم….
برای مشاوره رایگان با تیم تمام دانشجویی ساکن اروپا روی {لینک} کلیک کن👉🏻
سلام به همه! من سعیدم، ۲۸ ساله و اهل بجنورد استان خراسان شمالی.
وقتی دو سال از دانشگاه گذشت، به این نتیجه رسیدم که برای رسیدن به هدفم باید مدرک بالاتری بگیرم، و اون برنامه نویسی فضایی بود. اما اینکه خانواده ام این تغییر رشته رو نمی پذیرفتن واقعاً برام چالش بزرگی بود. همیشه پدرم می خواست من مهندس بشم و دلم نمی خواست ناامیدش کنم. اما بالاخره با کلی صحبت و توضیح درباره ی آینده ام، موفق شدم نظرشون رو جلب کنم.
بعد از اینکه تصمیمم رو قطعی کردم، شروع به مطالعه جدی تر کردم و به محض اینکه مدرک کارشناسیم رو با معدل ۱۷.۹ گرفتم، احساس کردم که دارم به آینده ام نزدیک می شم. البته این پایان داستان نبود. امتحان آیلتس هم که باید می دادم، واقعاً منو تحت فشار گذاشته بود. بالاخره با ۶.۵ قبول شدم و این یعنی می تونستم به فکر ادامه تحصیل توی خارج باشم.
چالش بعدی، تهیه هزینه های مهاجرت و تحصیل بود. نمی تونین تصور کنین چه مقدار استرس داشتم. خانواده ام نمی تونستن به تنهایی هزینه های منو تأمین کنن، و خودم هم کارهای موقتی رو انجام می دادم تا کمی پول جمع کنم. اما وقتی به دانشگاه های آلمان به خصوص دورتموند فکر می کردم، ناامید نمی شدم. اینجا بود که با مجموعه مهاجرتی سبز اپلای آشنا شدم. از طریق اینترنت و جستجوهای مختلف بهشون رسیدم. تازه ازشون خواستم تا کمکم کنن، چون واقعاً نمی دونستم چطور باید شروع کنم.
با اونا جلسه مشاوره داشتم و راهنمایی ها و اطلاعات لازم درباره اپلای دانشگاه های آلمان و شرایطشون توضیح دادن ، مشاور سبزاپلای به من کمک کرد تا تمامی مدارکم رو لیست کنم ، با اونا قرارداد بستم و کارای پذیرشم رو خودشون انجام دادن ، اینجوری بود دورتموند قبول شدم و حالا منتظرم که به زودی با چمدونم به آلمان برم و در رشته برنامه ریزی فضایی ادامه تحصیل بدم!
در نهایت، این همه مشکلات و چالش ها فقط باعث شدن که آرزوهای بزرگتر و واقعی تری داشته باشم.
برای فهمیدن شرایط اپلای آلمان و مشاوره رایگان با سبز اپلای روی همین متن کلیک کن
اگه بخوام راستش رو بگم، شروع مسیر مهاجرت من اصلاً قشنگ و مرتب نبود، بیشتر شبیه یه راه طولانی بود که هر چند مترش یه مانع جدید جلو پام سبز می شد تا اینکه آشنایی با تیم سبزاپلای همه چیز رو برعکس کرد.
من درسا هستم، ۲۰ سالمه. من معدلم ۱۸.۳ بود و از همون اول هدفم آلمان بود، مخصوصاً دانشگاه مونیخ و یکی از رشته های مهندسی. ولی فقط هدف داشتن که کافی نیست، تازه دردسرها از همون جا شروع شد.
اولین و سخت ترینش زبان بود. آلمانی واقعاً زبان راحتی نیست. یه مدت همزمان درس مدرسه، کلاس زبان و خودخونی داشتم. بارها پیش اومد حس کنم دارم درجا می زنم. چند بار جدی به این فکر افتادم که کلاً قید آلمان رو بزنم. ولی چون می دونستم بدون زبان هیچ کاری جلو نمی ره، ادامه دادم تا آخرش تونستم مدرک C1 ÖSD رو بگیرم. همون جا یه نفس راحت کشیدم، ولی فقط یکی از مراحل رد شده بود.
بعدش رسید به خانواده. قانع کردن خانواده شاید حتی از زبان هم سخت تر بود. نگرانی هاشون منطقی بود؛ تنهایی، هزینه ها، آینده شغلی، شرایط زندگی تو یه کشور جدید. مدت ها طول کشید تا بفهمن من فقط هیجانی تصمیم نگرفتم و واقعاً برنامه دارم. کم کم با دیدن جدیتم، همراه شدن.
وقتی وارد مراحل اصلی مهاجرت شدم، تازه فهمیدم قضیه چقدر پیچیده تر از چیزیه که تو اینترنت می نویسن. انتخاب دانشگاه، بررسی شرایط، مدارک، ددلاین ها، و از همه مهم تر تمکن مالی. عددها واقعی بودن و استرسش هم واقعی تر. مدام می ترسیدم یه اشتباه کوچیک کل پرونده رو خراب کنه.
در مسیر تحقیقاتم در روند اپلای و مهاجرت با سبزاپلای آشنا شدم. واقعیتش دنبال کسی بودم که فقط حرف امیدوارکننده نزنه و دقیق بگه چی شدنیه و چی نیست. توی جلسه مشاوره با آقای موسوی مسیرم شفاف شد. فهمیدم دقیقاً باید چه کارهایی انجام بدم، چی رو اصلاح کنم و از کجا شروع کنم. خیلی از ابهام هایی که داشتم همون جا برطرف شد. باتوجه به هزینه قراردادشون که خیلی کمتر از بقیه بود و خب راستش بگم موضوع هزینه در این روند خیلی برام مهم بود و اون تضمین برگشت وجه داخل قرارداد خیالمو راحت کرده بود و تصمیم گرفتم قرارداد ببندم.
با راهنمایی شما، دانشگاه متناسب با شرایط من انتخاب شد، مدارکم بدون سردرگمی آماده شد، موضوع تمکن مالی اصولی جمع شد و برای ویزا با آمادگی جلو رفتم. دیگه حس نمی کردم تنها دارم تو تاریکی راه می رم.
آخرش اون ایمیلی که منتظرش بودم اومد؛ پذیرش University of Munich برای کارشناسی مهندسی برق و فناوری. اون لحظه هم خوشحال بودم و هم خیالم راحت شده بود که مسیر رو درست رفتم.
الان که اینجام، می تونم بگم مهاجرت فقط درس خوندن تو یه دانشگاه خارجی نیست، یه تصمیم جدی و یه مسیر پرجزئیاته. اگه راهنمای درست نداشته باشی، خیلی راحت می تونی وسطش جا بزنی.
من درسا هستم و این تجربه واقعیه من.
من میلادم ، ۳۰ سالمه، بچه ی تهران.
اگه بخوام خیلی رک بگم، مسیر زندگیم هیچ وقت صاف و طبق برنامه جلو نرفت. نه از اونایی بودم که از دبیرستان بدونن قراره چی بشن، نه از اونایی که مستقیم از لیسانس بپرن ارشد و بعد دکترا. مسیر من بیشتر شبیه پیچ وخم بود.
بعد از دیپلم، رفتم دانشگاه، لیسانسمو گرفتم، ولی اون قدرا که باید، جدی نبودم. یه مدت کار کردم، یه مدت ول چرخیدم، یه مدت فکر می کردم «حالا وقتش نیست». خانواده م هم مثل خیلی از خانواده های تهرانی، بیشتر نگران ثبات بودن تا رؤیا.
همیشه می گفتن:
«اول یه کار درست وحسابی، بعد هرچی خواستی.»
منم همین کارو کردم. وارد بازار کار شدم. برنامه نویسی، پروژه های کوچیک، شرکت های مختلف، تجربه جمع کردم. از بیرون شاید همه چی اوکی به نظر می اومد، ولی ته دلم یه چیزی کم بود. حس می کردم دارم درجا می زنم. علم جلو می رفت، دنیا جلو می رفت، من اما فقط داشتم خودمو با شرایط وفق می دادم، نه اینکه رشد کنم.
حدود ۲۷-۲۸ سالگیم بود که جدی با هوش مصنوعی آشنا شدم. نه از روی اسم دهن پرکنش، از روی کاربردش. دیدم چقدر می تونه واقعی و اثرگذار باشه. همون جا فهمیدم اگه قراره دوباره درس بخونم، این همونه.
ایده ی مهاجرت از همون موقع پررنگ شد. نه برای فرار، برای پیشرفت. آلمان برام انتخاب منطقی بود؛ دانشگاه های قوی، فضای تحقیقاتی خوب، و از همه مهم تر اینکه مسیرش شفاف تر بود. انگلیسی رو تقویت کردم، آیلتس دادم و ۶.۵ گرفتم. شاید نمره خفنی نباشه، ولی برای شروع مسیرم کافی بود.
تو همین مسیر جست وجو و تحقیق بود که با مجموعه مهاجرتی سبز اپلای آشنا شدم. راستش اولش مثل همه چیز، با شک جلو رفتم. ولی جلسه های مشاوره شون بیشتر شبیه واقعیت بود تا شعار. کمکم کردن بفهمم دقیقاً کجاها شانسم بالاتره، رزومه مو چطور بچینم، چه مدارکی مهمه و کجا وقت تلف نکنم.
بعدش تصمیم گرفتم باهاشون قرارداد ببندم، چون حس کردم حداقل مسیر رو بلدن و قرار نیست وسط راه غیب بشن.
اپلای کردم برای چند دانشگاه. انتظار، استرس، ریجکت، ایمیل، دوباره انتظار…
تا اینکه یه روز ایمیلی اومد که هنوزم با دیدنش لبخند می زنم:
پذیرش ارشد هوش مصنوعی کاربردی از دانشگاه Deggendorf Institute of Tech در آلمان
اونجا بود که فهمیدم دیر شروع کردن، لزوماً به معنی دیر رسیدن نیست.
وارد آلمان شدم، درس شروع شد، پروژه، تحقیق، شب بیداری، استرس امتحان. ولی این بار فرق داشت. چون می دونستم چرا اینجام.
الان که به عقب نگاه می کنم و می بینم اگه اون سال ها دیر درس خوندم، شاید به این خاطر بود که هنوز آماده نبودم. تجربه ی کار، زندگی، شکست، همه ش لازم بود تا بدونم دقیقاً چی می خوام.
خانواده م؟
اولش نگران بودن، بعدش مردد، الان اما افتخار می کنن. نه به مدرک، به اینکه بالاخره راه خودمو پیدا کردم.
این داستان موفقیت یه شبه نیست.
داستان کسیه که دیر فهمید، ولی وقتی فهمید، جدی گرفت.
اگه الان تو ۲۵، ۳۰ یا حتی بالاتری و حس می کنی جا موندی،
باور کن هنوز بازی تموم نشده.
تو هم میتونی با سبز اپلای راهت رو شروع کنی (همین الان کلیک کن )
من امیرحسین ام ، ۲۴ سالمه، متولد و بزرگ شده ی گرگان.
اگه بخوام زندگیمو تا اینجاش تو یه جمله بگم، می گم:
«دیر شروع کردم، ولی بالاخره شروع کردم.»
راستش من اون آدمی نبودم که از همون اول بشینه پای درس و دانشگاه و برنامه ریزی. نه اینکه تنبل باشم، نه… بیشتر گیج بودم. بعد از دیپلم، یه مدت درگیر کار شدم. یه مدت فروشندگی، یه مدت کار آزاد، یه مدت هم فقط داشتم روزها رو رد می کردم.
خانواده م هم مثل خیلی از خانواده های دیگه بودن؛ نه مخالف، نه موافقِ جدی. بیشتر می گفتن: «خودت می دونی، فقط یه کاری بکن آخرش.»
ولی مشکل این بود که من خودمم نمی دونستم دقیقاً چی می خوام.
۲۲ سالم که شد، یه هو به خودم اومدم. دیدم نه درسی خوندم، نه مهارتی که بتونم روش حساب باز کنم، نه آینده ای که بتونم با خیال راحت بهش فکر کنم.
اون سال خیلی سنگین گذشت. مخصوصاً وقتی می دیدم هم سن وسالام یا دانشگاهشون تموم شده، یا مهاجرت کردن، یا حداقل می دونن دارن کجا می رن. من اما فقط تو گرگان، بین کارهای موقتی و فکرهای نصفه نیمه گیر کرده بودم.
یه شب یادمه نشسته بودم تو اتاقم و با خودم گفتم:
«اگه قراره همین طوری ادامه بدم، ۵ سال دیگه هم همین جام. فقط پیرتر.»
همون جا تصمیم گرفتم یه کار اساسی بکنم.
مهاجرت از همون موقع تو ذهنم بود، ولی نه از اون مدل رویاپردازانه. آلمان برام منطقی تر بود. هم سیستم آموزشی، هم هزینه ها، هم اینکه با درس خوندن می شد واردش شد.
پس آلمانی شروع شد.
اولش خیلی داغون بود. هیچی نمی فهمیدم. تلفظ ها عجیب، گرامر خفن، کلی ناامیدی وسط راه. حتی خانواده م بعضی وقتا می گفتن:
«ولش کن، اینم مثل بقیه چیزا نیمه کاره می مونه.»
ولی این یکی فرق داشت. چون تهش چیزی بود که منو از این بلاتکلیفی درمی آورد.
کم کم آلمانی شد روتین زندگیم. صبح، شب، تو راه، حتی موقع کار. دو سال طول کشید، ولی بالاخره B2 گرفتم. اون لحظه بیشتر از اینکه خوشحال باشم، حس غرور داشتم. به خودم ثابت کردم می تونم پای یه تصمیم وایسم.
بعدش تازه فهمیدم داستان آلمان به این سادگی ها هم نیست.
دیپلم ما ۱۲ ساله ست و برای دانشگاه باید کالج بری. اوایل که فهمیدم، دوباره ناامید شدم. با خودم گفتم:
«بازم یه مرحله اضافه؟»
ولی بعدش منطقی نگاه کردم. گفتم خب، اینم جزو مسیره.
با توجه به علاقه م، تصمیم گرفتم برای T-Kurs اقدام کنم.
تو همین گیرودار بود که از طریق یکی از آشناها با مجموعه مهاجرتی سبز اپلای آشنا شدم. اولش مثل همیشه گارد داشتم. ولی وقتی صحبت کردیم، حس کردم حداقل دارن واقعیتو می گن. کمکم کردن بفهمم دقیقاً چه دانشگاه هایی به شرایطم می خوره، مدارکم رو چطوری جمع وجور کنم، و اصلاً انتظارم از پذیرش چی باشه.
نه اینکه معجزه کنن، ولی باعث شدن کمتر سردرگم باشم.
و همین برای من اون موقع خیلی مهم بود.
اپلای کردم…
انتظار، استرس، چک کردن ایمیل هر پنج دقیقه…
تا اینکه بالاخره ایمیل اومد:
پذیرش کالج دانشگاه Halle-Wittenberg، کورسT.
باورم نمی شد.
برای اولین بار حس کردم اون همه دیر شروع کردن، اون همه تردید و ترس، بی دلیل نبوده.
الان هنوز اول راهم. هنوز کالج مونده، دانشگاه مونده، زندگی تو یه کشور جدید با همه سختیاش مونده. ولی فرقش با قبل اینه که الان می دونم دارم چی کار می کنم.
من از گرگان شروع کردم، از بلاتکلیفی، از ناامیدی ۲۲ سالگی.
نه نابغه بودم، نه مسیرم صاف بود.
فقط یه جا تصمیم گرفتم دیگه درجا نزنم.
اگه این داستانو می خونی و حس می کنی دیر شده،
باور کن هنوز نه.
من خودِ مثالشم.
برای مشاوره رایگان با سبز اپلای کلیک کن
سلام، من یاشارم، ۴۱ سالمه و اهل تهرانم و الان اینجا تو آلمان، دانشجوی ترم آخر ارشد الکترونیکم در دانشگاه فنی حرفه ای برمن.
زندگی یه جورایی داره شکل می گیره، ولی هنوز تهش یه ذره استرس دانشجویی مونده!
همه چیز از همون مغازه ی پدرم شروع شد. عاشق دنیای بردها و مدارها بودم. لیسانس برق گرفتم و با همکلاسیم، "نازیلا"، ازدواج کردیم. زندگی خوب بود، ولی من حس می کردم دارم درجا می زنم. نازیلا اولین کسی بود که گفت: "برو دنبال آرزوت، من پشتت هستم."
تصمیم گرفتیم من اول بیام آلمان. ولی من یه آدم معمولی بودم با یه رزومه ی نه چندان درخشان. استرس داشتم چطوری باید همه چیز رو هماهنگ کنم. تو همین گشتن های بی پایانم توی اینترنت، میان انبوه سایت های خارجی و اطلاعات پراکنده، تصادفاً به سایتِ "سبز اپلای" برخوردم.
اول فکر کردم یه سایت بازاریابیِ دیگه ست. ولی وقتی ورق زدمش، دیدم برخلاف خیلی ها، اصلاً شعار الکی نمی ده. درخواست مشاوره دادم و باهام صحبت کردن و همه چیز رو از پایه توضیح دادن : از دانشگاه هدفم تا معدل.
چیزی که برام خیلی باارزش بود، یه جورایی بهم چارچوب فکری دادن. فهمیدم دارم کجای این نقشه ی بزرگ ایستادم.
با سبز اپلای کارای مهاجرتم رو شروع کردم.
پذیرش که اومد، سخت ترین بخشش خداحافظی بود. اومدم برمن. سال اولش، سخت ترین سال عمرم بود. هم فشار درسی سنگین، هم کار پاره وقت، و از همه بدتر، دوری از نازیلا. غربت واقعاً آدم رو خُرد می کنه.
اما می دونستم باید ثابت کنم. ترم اول رو با کلی جون کندن پشت سر گذاشتم. وضعیت درسی م که ثابت شد، بلافاصله برای ویزای همراه نازیلا اقدام کردم. پروسه ش حدود هشت ماه طول کشید. روزی که تو فرودگاه برمن واسم پیامکش رو فرستاد که "اومدم بیرون"، یادم نمی ره. مثل این بود که نصف وجودم برگشته.
آمدن نازیلا همه چیز رو عوض کرد. نه اینکه مشکلات تموم شده باشه، ولی بارِ سنگینِ تنهایی از دوشم برداشته شد. خونه ی کوچیکمون شد واقعاً "خونه". اون هم شروع کرد به یادگیری زبان آلمانی و کمک کردن به زندگی دانشجوییِ ما.
حالا من ترم آخرم رو می گذرونم. دارم روی پایان نامه ام کار می کنم که همون پروژه ی صنعتی ست با یکی از شرکت های اینجا. نازیلا هم داره دوره های زبانش رو طی می کنه تا برای ورود به بازار کار آماده بشه. زندگی ما پر است از جلسات گروهی دانشگاه برای من، و کلاس های زبان برای او. هنوز دانشجو هستیم و فشار مالی و درسی هست، اما حالا با هم هستیم.
مسیرمون هنوز تموم نشده. من هنوز دنبال کار دائمی ام بعد از فارغ التحصیلی، و نازیلا در ابتدای راهش اینجاست. اما بزرگ ترین پیروزی مون تا الان، همینه که تونستیم پس از یه سال جدایی، دوباره کنار هم جمع شیم و از صفر، با هم بسازیم. آینده رو با امید بیشتری نگاه می کنیم.
اگر تو هم میخای مسیرت رو شروع کنی با یک مشاوره رایگان با سبزاپلای شروع کن و روی اینجا کلیک کن
من آرینم، یه پسر تبریزیِ ۲۹ ساله پدرم کارمند بازنشسته شرکت نفت هست و مادرم معلم. ما دو فرزندیم، من پسر بزرگ خانواده ام و یک خواهر کوچیک تر دارم که خودش تازه وارد دانشگاه شده.
از زمان لیسانس ، حدود چهار سال تو یه شرکت بازرگانی کار میکردم . خرج زندگی رو کم کردم. هر ماه بخش زیادی از حقوقم رو، پس انداز می کردم.
وقتی تصمیم گرفتم برم آلمان، بزرگ ترین مشکل پول بود. هزینه موسسه مهاجرتی، آزمون آیلتس، ترجمه مدارک، و در نهایت حساب بلوکه شده برای ویزا. پدر و مادرم با همه دل تنگی، قاطعانه پشتیبانم بودن. پدرم بخشی از پس انداز بازنشستگی ش رو بیرون آورد و گفت: "برو خودت رو ثابت کن."
مادرم هم از محل پس انداز کوچیک خودش کمک کرد. اما می دونستم نمی تونم تمام بار رو روی دوششون بذارم.
وقتی با موسسه سبز اپلای آشنا شدم و قرارداد بستم، هزینه ش رو به صورت اقساطی پرداخت کردم. بخشی از پس انداز خودم، بخشی کمک پدرم.
برای آزمون آیلتس هم که هزینه دلاری بود، با کمی تاخیر ثبت نام کردم تا با حقوق چندماهه ام بتونم پرداخت کنم.
صبح ها تا دیروقت سر کار، شب ها تا پاسی از شب کتاب و سی دی.
گوش هام از بس به لیسنینگ های تکراری گوش داده بود زنگ می زد.
بعد نوبت انتخاب دانشگاه و اپلای بود. مشاورم تو سبز اپلای، با توجه به رزومه و شرایط مالی من، چند دانشگاه رو پیشنهاد داد که PFH هم بینشون بود.
وقتی مدارک آماده شد، اونها تمام مراحل ارسال به دانشگاه رو انجام دادن. من فقط پیگیر بودم. وقتی قبولی PFH اومد، خوشحالی مون دوچندان بود.
مراحل ویزا که رسید، بازم کنارم بودن.
وقتی ویزا رو گرفتم و رسیدم آلمان، حتی اولین روزها که گم و گیج بودم، مشاورم در دسترس بود و راهنماییم میکرد.
دانشگاه سخت بود. حجم درس های MBA زیاد بود. برای تامین خرج زندگی، تو یه انبار کار می کردم. صبح دانشگاه، بعدازظهر انبار.
هنوز هم بعضی شب ها دلم برای صدای مامانم تنگ میشه. ولی میدونم مسیرم رو درست اومدم.
مهاجرت یعنی همین: این که خودتو از صفر بسازی، اون هم توی خاکی که مال خودت نیست. سخته ؟ بی شک.
ولی ارزشش رو داره.
اما کم کم به همه چیز عادت کردم. زبان آلمانیم هم بهتر شد.
مهاجرت پروژه سختیه، ولی داشتن همراهی که مسیر رو بلده، به آدم انگیزه می ده.
تو هم شانست رو امتحان کن و همین الان فرم مشاوره رو پرکن و مسیرت رو استارت بزن
اسمم النازه. ۲۵ سالمه. لیسانس رو تو دانشگاه رشت مهندسی نرم افزار خوندم .
دوران دانشجویی هم مثل خیلیا، یه عالمه پروژه گروهی و شب بیداری و استرس امتحان بود.
پدر و مادرم یه مغازه دارن، وضعمون متوسطه و نه پول آنچنانی داشتیم نه فشار زیادی رومون بود.
تصمیم رفتن یه دفعه ای تو ذهنم نیومد.از زمزمه های سال اخر دانشگاه و سوالای مداوم بچه ها شروع شد . «میخوای ارشد بدی؟میخوای مهاجرت کنی ؟
یا میری سرکار ؟»
هممون گیج بودیم ونمیدونستیم کدوم راه رو بریم
بعد از فارغ التحصیلیمون زندگی جدی تر شده بود و هممون درگیر زندگی خودمون بودیم.
من اون تایم درگیر گرفتن مدرک آیلتس بودم ، چند ماهی مدام تو اینترنت می چرخیدم، می دیدم بچه های همسن من دارن میرن. خودمم یه جورایی داغون شده بودم از بس توی ایران دنبال کار گشتم و یا پیشنهاد کار با حقوق کم بهم دادن.
یه شب بشدت جدی با بابام حرف زدم.
گفتم: «بابا، من می خوام برم آلمان، فوق بخونم.» بابام اول سکوت کرد. بعد گفت: «پولش رو از کجا میاری؟ مگه انگلیسی بلدی؟» گفتم: «زبان که می خونم، پولم شده پس انداز خودم به اضافه قرض ازتون، قسطی پس میدم.» مامانم نگران بود، می گفت «تنها می ری اونور، کی حواست به خودته؟»
بالاخره رضایت دادن، به شرطی که مطمئن شن جاهای خوبی اپلای کردم. اون موقع من خودم داشتم گیج می چرخیدم بین سایت های مختلف
و پیج اینستاگرام سبز اپلای رو هم از قبل فالو داشتم رفتم چک کردم و سوالای اولیه ام رو تو دایتشون پرسیدم و بعد از اون درخواست مشاوره رایگان کردم ، تماس گرفتن و خیلی رک و راست گفتن: «با این معدل و این نمره زبان، شانست خوبه، ولی باید رزومه ات رو درست کنیم.»
من خودم خیلی دانشگاه ها رو بلد نبودم. بهم گفتن Hochschule Emden/Leer خوبه، و شهریه هم نداره. همین برام کافی بود.
کار ترجمه و انگیزه نامه رو خودشون انجام دادن.
سه ماه بعد ایمیل پذیرش اومد.
موقع خوندنش دستام می لرزید.
حالا شش ماهه اینجام. شهر کوچیکیه، آرومه. کلاس هام به درد می خوره. هفته ای دو بار توی یه کافه محلی کار می کنم تا خرج زندگیم دربیاد.
راستی :
اگه می خوای بری، حتما از الان شروع کن به پس انداز. حتی کم. خیلی به دردت می خوره.
برای مشاوره و شروع مسیر اپلای روی { مشاوره رایگان } کلیک کن.
من مهرانم ، ۳۹ سالمه، تا همین یک سال پیش معلم زبانِ دبیرستان خصوصی بودم ، صبح تا شب تو همون مدرسه، ده سال، پونزده سال، هی تکرار.
حقوق آخر ماه میرسید، یه کم ترجمه هم به صورت دورکاری اینور اونور میکردم، میشد باهاش زندگی رو گذرون.
اما یه چیز خیلی مزخرفی تو وجودم بود که راحتم نمیذاشت. انگار یه جای کار میلنگید. هر بار که میرفتم سرکلاس، همون متنای کتاب درسی رو میخوندم که بارها خونده بودم. ولی ته دلم میگفتم «اینا که زندگی نیست».
با خودم گفتم: «مهران، تو سی ونه سالته، یعنی اگه هفتاد سال عمر کنی، نصفش رو همینطوری گذروندی. میخوای نصف بعدیش رو هم همینطوری بری؟»
فکرش رو که میکردم، دلم میخواست یه جوری فرار کنم. ولی فرار به کجا؟ سنم که کم نبود. پول زیادم نداشتم که برم کسب وکار جدید راه بندازم.
اول که بهش فکر میکردم، به خودم میخندیدم. آخه کی در سن و سال من میره دانشجو بشه؟ اونم تو آلمان! باید زبان آلمانی رو از صفر شروع میکردم. معدلمم که ۱۶.۴ بود، خیلی درخشان نبود. پس اندازمم فقط برای یه مدت کوتاه کفاف میداد
یه روز داشتم کلاس مکالمه میگرفتم، از بچه ها خواستم راجع به «آرزوهای بزرگ» صحبت کنن. یه پسر باهوش، نگاهش به من افتاد و گفت: «شما که همیشه میگید هیچوقت دیر نیست، خودتون انجامش دادید؟»
گفتم راست میگه، من دارم به بچه ها نصیحت میکنم، ولی خودم جرئت انجامش رو ندارم.
پس تصمیم گرفتم یه امتحان کنم. تماس گرفتم با موسسهٔ سبز اپلای که دوستم معرفی کرده بود و قبلا ازشون مشاوره رایگان گرفته بودم ، گفتن: «سابقهٔ کار شما خودش یه گنجه. بیا روش کار کنیم.»
با کمک اونها، یه انگیزه نامه نوشتم که توش راستش رو گفتم. گفتم من یه معلم معمولی ام که سالها داره حرف دیگران رو تکرار میکنه، حالا میخواد حرف خودش رو بزنه. گفتم اون تجربهٔ تدریس و ترجمه، بهم یاد داده که چطور یه متن رو از دو زاویهٔ متفاوت ببینم. اصرار هم کردم که سنم رو ننویسم، گفتن نه، باید بنویسی، چون بخشی از قصهٔ توئه.
برای سه دانشگاه فرستادیم. دو تاشون جواب رد دادن. اما یه روز در حال ناهار خوردن و چک کردن گوشیم بودم که سبز اپلای نامه پذیرش دانشگاه توبینگن رو برام فرستاد.
حالا... الان اینجام تو توبینگن.
کلی دانشجوهای جوون دور و برم هستن که بعضی هاشون به اندازهٔ بچه های خودم سن دارن! اولش خیلی احساس غریبگی میکردم. اما تو کلاسها، وقتی بحث می شه راجع به تأثیر فرهنگ روی ادبیات، یا وقتی داریم راجع به ترجمه حرف می زنیم، من کلی چیز برای گفتن دارم. چیزایی که توی کتابها نیست، چیزایی که تو کوچه پس کوچه های تهران و تو کلاسهای مدرسه یاد گرفتم.
دیگه نمیترسم بهشون بگم سی ونه سالمه. میگم: «سی ونه سال دارم، و تازه دارم زندگیم رو شروع میکنم.»
من احمدم ، ۳۵ سالمه همه فکر میکردن راهم معلومه،تو همون شرکت پیشرفت کنم، یه خونه بخرم، ازدواج کنم و بچه دار بشم،همون زندگیِ آرومی که همه می شن.
ولی در عوض، الان با یه چمدون و یه ویزای دانشجویی، تو آلمان وایستادم.
یه زندگی روتین و بی هیجان داشتم تا اون شب که یه تصمیم دیوانه وار گرفتم: همه چیز رو بذارم کنار و برم آلمان، از نو شروع کنم.
سی وپنج سالگی، نه تو مسیرِ انتظارِ بقیه، بلکه تو اولِ یه راهِ ناشناخته.
من تو شهر خودم تهران درس خوندم و مدرک مهندسی الکترونیک گرفتم و بلافاصله بعد از فارغ التحصیلی به واسطه یکی از استادام یه کار تو یه شرکت پیدا کردم. اولش خیلی حال میداد. فکر میکردم زندگی همینه. حقوق میگیرم، خرج می کنم، آخر ماهم یه کم پس انداز میمونه. رفتم یه خونه اجاره کردم.
یه چند سال اول کارم خوب بود. چیزای جدید یاد میگرفتم. ولی کم کم همه چیز تکراری شد. هر روز مثل روزای قبل بود. صبح بیدار میشدم، میرفتم شرکت، همون کارهای همیشگی رو انجام میدادم، برمیگشتم خونه. حقوقم بیشتر شده بود، ولی هزینه هام هم زیادتر شده بود. قسط ماشین، قسط خونه...
انگار فقط داشتم کار میکردم تا قسط هام رو بدم.
تو شرکت چندتا جوان اومده بودن. اونها با انرژی تر بودن، با برنامه های کامپیوتری جدیدتر آشنا بودن. من کم کم احساس میکردم دارم از کار عقب میوفتم. بهم ترفیع دادن و شدم سرپرست. ولی کارم بدتر شد. دیگه کمتر با دست به قطعات الکترونیکی میزدم، بیشتر تو جلسه و گزارش نویسی ها بودم.
خانواده هم همش میگفتن کی میخوای ازدواج کنی؟ چند بار برام دختر معرفی کردن. با یکی چند ماهی هم بیرون میرفتیم. ولی اخرش چی؟ من اونقدر درگیر کار و درگیر فکرای خودم بودم که رابطه ها خراب میشد. اون دختر میگفت "تو اصلا اینجا نیستی. فکرت همیشه جای دیگه س."
تو این سالها چند بار سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم. رفتم کلاس زبان انگلیسی. چند تا دوره ی آموزشی دیگه هم شرکت کردم. ولی هیچکدوم اون احساس رضایت رو بهم ندادن. انگار دارم وقت تلف میکنم.
بعضی شبها با دوستام میرفتیم بیرون. اونها تعریف میکردن از خونه جدیدشون، از ماشینشون، از تعطیلات رفته شون. منم یه گوشه می نشستم و فقط تأیید میکردم. توی دل خودم میگفتم: "آره، منم همه اینارو دارم. پس چرا احساس خوشحالی نمیکنم؟"
تو شرکت هم یه حالت روزمرگی داشت. پروژه میومد، انجامش میدادیم، پروژه بعدی. دیگه اون اشتیاق اول رو نداشتم. فقط میخواستم ساعت کاری تموم بشه. اینطوری شد که خودم رو تو یه چرخه پیدا کردم: بیدار شدن، کار، برگشتن خونه، تلویزیون دیدن، خوابیدن... و فرداش دوباره همون چرخه. سنم هم داشت میرفت بالا. ۳۰ ساله شدم. بعد ۳۲. بعد ۳۴. هر سال سریعتر از سال قبل میگذشت.
یه روز داشتم تو اینترنت چرخ میزدم که یه فیلم کوتاه از یه دانشجوی ایرانی تو آلمان دیدم. داشت از آزمایشگاه دانشگاهش فیلم میگرفت. اون لحظه یهو یاد اون روزهای لیسانس افتادم. یاد اون روزهایی که تو آزمایشگاه میکروپروسسور دانشگاه تا دیروقت میموندیم تا پروژه مون رو انجام بدیم. یاد اون هیجان. یاد اون احساسی که فکر میکردم میتونم هر چیزی رو بسازم. اون شب، برای اولین بار بعد از سالها، گریه کردم. نه از ناراحتی، از حسرت.
از اینکه میدیدم چقدر از اون آدمی که میخواست باشم، دور افتادم.
همونجا بود که فهمیدم این چرخه دیگه برام معنی نداره. میخواستم بیرون بیام. اما ۳۵ سالم بود. کلی سوال تو ذهنم بود: "از اول شروع کنم؟ حاضرم همه چیز رو ول کنم؟ اگه شکست بخورم چی؟" ترس زیادی داشتم. ولی یه ترس دیگه هم داشتم: ترس از اینکه همینطور بمونم و ۴۰ سالگی، ۵۰ سالگی برسه و من هنوز همون آدم با همون روزمرگی باشم.
همه چیز از همون شب بارونی شروع شد که داشتم نقشهٔ بردهای الکترونیکی رو تو شرکت چک می کردم. خسته و بی حوصله بودم. تو آینهٔ تاریک مانیتور، صورتم رو می دیدم،اون موقع بود که پیام علی اومد با یه عکس از دانشگاه مونیخ و یه فنجون قهوه اومد: «داری چیکار میکنی احمد؟ من همین الان از دانشگاه مونیخ اومدم بیرون، هواش هم بارونیه ، یاد بارونای شمال خودمون افتادم!»
علی دوست دوره لیسانسمه عکسش رو فرستاده بود کنار رودخانه ایزار در پارک انگلیسی ها.
یه بخار از فنجون قهوه بالا میرفت و تو چشماش یه جور آرامشی بود که من سال ها بود ندیده بودمش. همونجا، تو اون شرکت خلوت، قلبم ریخت رو زمین. همون شب تصمیم گرفتم : دیگه بسه، میرم.
ولی این برای من یه تصمیمِ ساده نبود که سریع و به راحتی اجرا بشه.
سنم ۳۵ بود. همه میگفتن این سن و سال وقت درس خوندن و از صفر شروع کردن تو یه کشور دیگه نیست ، الان باید دست بجنبونی زودتر زن و زندگی تشکیل بدی ، مادرمم نگران بود، دوستام میگفتن عقلت رو از دست دادی. خودمم بعضی شبها با کلی شک میخوابیدم.
پول؟ فقط پس انداز کم و بیشی از این چند سالی که کار کردم داشتم ، اونم با کلی قسط و بدهی که دمِ در بود.زبان آلمانی هم که از صفر بودم. کتاب «مِنشِن» رو خریدم و رفتم تو اتاق. تو مترو، تو آشپزخونه، هر جا که میشد، هدفون تو گوشم و کلی جملهٔ آلمانی پخش میشد. کلی استرس بود، مخصوصاً موقع امتحان speaking که فک میکردم قلبم میخواد از جا کنده بشه. ولی آخرش مدرک C1 رو گرفتم.
معدل ۱۶م هم یه مشکل دیگه بود. همه توی انجمنای اینترنتی میگفتن با این معدل، به دانشگاه خوب قبول نمیشی. ناامید که نشدم، ولی حسابی گیج شده بودم که چیکار کنم. یه روز داشتم توی اینترنت دنبال تجربه های مشابه میگشتم که یه وبلاگ قدیمی دیدم. تو یه کامنت پایینِ همون پست، یکی نوشته بود: «منم با همین شرایط، با کمک سبز اپلای تونستم برسم.» اولش فک کردم یه تبلیغه. ولی از کنجکاوی، وبسایتشون رو باز کردم. نه شعارِ پُرهیاهو دادن، نه قولِ معجزه. فقط یه سری مقالهٔ خیلی واضح نوشته بودن راجع به اپلای با سن بالا، یا چطور با معدل متوسط انگیزه نامه بنویسی. برخلاف خیلی از سایتای دیگه که حسِ فروشِ بهت دست میداد، اینجا یه حسِ راهنماییِ صادقانه میداد.
یه شماره زدم. مشاورشون یه آقایی بود به اسم آقای موسوی ، بهش گفتم: «من ۳۵ سالمه، معدل ۱۶ دارم، میخوام برا ارشد الکترونیک آلمان اپلای کنم. نظرتون چیه؟» نگفت «حتما میشه» یا «ما معجزه میکنیم» ولی گفت: «شرایط سختی هست، مخصوصاً بخاطر سنت. ولی غیرممکن نیست. بیا یه جلسه آنلاین بذاریم، مدارکت رو ببینیم و نقطه قوتت رو پیدا کنیم.» همون حرفِ منطقی و بدون شیرین کاری، دلیلی شد که باهاشون کار کنم.
کارمون رو شروع کردیم. بهم گفتن نقطه قوت من، همون ده سال سابقهٔ کارِ عملیمه. کمک کردن انگیزه نامه م رو طوری بنویسم که این تجربه ها پررنگ باشه، نه اون معدل ۱۶. واسه انتخاب دانشگاهها هم کلی دقت کردن تا جاهایی رو انتخاب کنم که به سن و سابقهٔ کار اهمیت بدن. سه تا دانشگاه ریجکت دادن، ولی آخرش دانشگاه برمن آلمان برای مهندسی الکترونیک جواب مثبت داد. دقیقاً هم تو انگیزه نامه نوشته بودن که «سابقهٔ کاریِ شما ما رو متقاعد کرد.»
حالا اینجام، تو آپارتمان کوچیکم تو برمن و شمال آلمان . بیرون بارون ریزی میزنه. ک
لی راهِ پر پیچ وخم اومدم، کلی شبِ بی خوابی و استرس داشت. ولی حداقل یه قدمِ درست برداشتم. یه راه رو شروع کردم.
من سپنتام و دارم داستانمو از آلمان در حال تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد رشته ی مدیریت بهره برداری انرژی مینویسم . شاید کمکتون کنه ناامیدی و تردید رو بذارین کنار و برای رسیدن به اهداف تون زودتر اقدام کنین .
از 18 سالگی به فکر مهاجرت تحصیلی بودم و میخواستم تجربه ی درس خوندن توی دانشگاه هایی رو بتونم داشته باشم که فقط توی فیلما میدیدم توی 26 سالگی بالاخره موفق شدم بهش برسم .
البته بخاطر اینکه فکر میکردم تحصیل در کشوری غیر از ایران خیلی برام گرون درمیاد نمیتونستم به طور جدی بهش فکر کنم .
بعد از اینکه دو سال از ورودم به مقطع کارشناسی گذشت و تقریبا 21 سالم شده بود خیلی جدی شروع کردم هر سایتی که اطلاعاتی راجع به مهاجرت تحصیلی داشت رو زیر و رو کردم . یه سری اطلاعات به دست آوردم ولی به نتیجه ی مشخصی نرسیدم . دلیلش هم این بود که هرکسی از مزیت یه کشوری میگفت و منم نمیتونستم به صورت مطمئن انتخاب کنم .
از طرفی از دوست ها و آشناهامم کسی نبود که مهاجرت کرده باشه و اگر من اقدام میکردم اولین نفر بودم . یه مدتی که گذشت رسیدم به تایم امتحانات دانشگاه و سرم شلوغ شد . از طرفی هم قیمت دلار و یورو هی بیشتر میشد و من نمیتونستم دیگه آینده ی مهاجرت تحصصیلی مو روشن ببینم و کم کم به فکر این افتادم که بعد از اتمام دوره ی کارشناسی برای ارشد اقدام کنم و آروم آروم هم وارد بازارکار بشم .
از طرفی رشته ام مهندسی بود و میدونستم کسایی که تو ایران مهندسی میخونن خیلیاشون مهاجرت میکنن و ادامه تحصیل شون رو توی کشور مقصد انجام میدن . حتی چندتا از دوستا و همکلاسی های خودمم مهاجرت کرده بودن آلمان و منم فکر میکردم که قطعا خیلی خانواده های پولداری داشتن که سالانه کلی شهریه میدن و میتونن تو اروپا تحصیل کنن
یه مدتی گذشت و یه بار به یکی از همکلاسی هام که مهاجرت کرده بود آلمان پیام دادم تا ببینم شهریه ها و هزینه ی زندگی و شرایطش اونجا چطوره . صرفا از روی کنجکاوی پیام دادم چون خودم امیدی نداشتم که بتونم .
باهم تو تلگرام چت کردیم و بهم گفت میشه توی آلمان توی دانشگاه های دولتی رایگان تحصیل کرد و شرایط خیلی سخت و ویژه ای هم نداره . منم امیدوار شدم و فهمیدم منو خانواده م طبق صحبت های همکلاسیم میتونیم از پس هزینه ها و شرایط مهاجرت بربیایم و باید زودتر یه قدم مهم بردارم . مدرک زبانم رو از قبل گرفته بودم و میدونستم برای این مورد مشکلی ندارم و دیگه لازم نیست صبر کنم .
بعد از چند هفته جستجو تیم دانشجویی سبز اپلای رو پیدا کردم و با مشاوره ی رایگان اطلاعاتم تکمیل شد و بعد از صحبت و تصمیم گیری با خانواده م قرارداد رو برای اپلای آلمان بستم . حقیقتا بخاطر معدل 16.4 نگران بودم و فکر میکردم معدلم باید بالای 17 باشه تا بتونم اقدام کنم ولی اطلاعاتم در این ورد اشتباه بود .
تایم اومدن پذیرش و ویزا مثل برق و باد گذشت و توی اون مدت سعی کردم بهترین خاطراتم رو توی ایران بسازم و با دوستام و خانواده م وقت بگذرونم . در نهایت وسایل و مدارکم رو آماده کردم و راهی آلمان شدم .
الان مدت ها گذشته و تازه باورم شده که واقعا موفق شدم بیام آلمان درس بخونم و محل زندگی من اینجاست . علت اینکه آلمان رو انتخاب کردم قطعا تحصیل رایگان و بازارکار پویا بعد از اتمام تحصیله و در نهایت امیدوارم بتونم به بهترین شکل زندگی مو اینجا بسازم .
حتی خوابشو نمیدیدم بتونم توی این سن پذیرش تحصیلی بگیرم و حتی اطرافیانم هم فکر نمیکردن امکان پذیر باشه ولی شانسمو با سبز اپلای امتحان کردم و نتیجه ش شد رسیدن به رویای چندین و چند ساله ! بعد از بارها ناامید شدن و به در بسته خوردن بالاخره اتفاق افتاد .
من مینا هستم، ۴۲ سالمه و کل زندگیم رو تا قبل از مهاجرت توی شهر گنبد گذروندم . کشورهای زیادی رو برای اپلای تحصیلی امتحان کردم ولی یکی پس از دیگری به در بسته خوردم و در نهایت با آشنایی با تیم سبز اپلای ورق برگشت و تونستم مهاجرت کنم .الان از آلمان دارم براتون مینویسم از همون جایی که سال ها فکر می کردم فقط یه رویاست و هیچ وقت نوبت من نمی شه. ولی بالاخره شدم دانشجوی کارشناسی ارشد دیتا آنالیز تو دانشگاه Macromedia آلمان. سالها برای مهاجرت تلاش کرده بودم ولی چون مشاوره ی اصولی نگرفته بودم و مسیرم رو دقیق مشخص نکرده بودم همین طور زمان گذشته بود و سنم بالاتر رفته بود و خیلی خوشحالم که بالاخره تونستم اقدام درست رو انجام بدم و به نتیجه ی دلخواهم برسم . منی که توی 28سالگی ازدواج کردم و بچه دار شدمو درگیر خانواده شدم شاید دورترین فرد به مهاجرت تحصیلی بودم ولی امیدم رو از دست ندادم و شانسمو امتحان کردم .
من تو دانشگاه دولتی گنبد درس خوندم. رشته م مهندسی صنایع بود و معدل نهایی م ۱۴.۲. نه معدل خاصی، نه دانشگاه خیلی مطرحی. بعد از فارغ التحصیلی چند سال کار کردم، بیشتر تو بخش کنترل کیفیت و دیتا. ولی یه جاهایی از مسیر، حس کردم دیگه دارم تو یه چرخه تکراری می چرخم. دلم یه تغییر واقعی می خواست. همیشه به ادامه تحصیل فکر می کردم، ولی سنم بالا رفته بود و از بس شنیده بودم که “الان دیگه دیر شده”، کم کم خودمم باورم شده بود.
یه روز که داشتم تو اینستاگرام می چرخیدم، یه ریل اومد توی اکسپلورم و با صفحه ی «سبز اپلای» آشنا شدم. نوشته بودن مشاوره ی رایگان دارن برای کسایی که فرم مشاوره رو پر کنن. با خودم گفتم امتحانش ضرر نداره. فرم رو پر کردم و فرستادم. چند روز بعد یکی از کارشناس ها تماس گرفت و جلسه ی نیم ساعته مون توی گوگل میت برگزار شد و تمام سوالاتمو از کارشناس پرسیدم . من ازدواج کرده بودم و بچه داشتم پس با بیشتر متقاضیان اپلای تحصیلی متفاوت بودم و دغدغه های خانواده م رو داشتم اما به این نتیجه رسیدم که میتونم اقدام کنم و برای شروع دیر نیست
تصمیم گرفتم قرارداد ببندم و با حوصله توضیح دادن که کل قراردادشون هزار یوروه، ولی پیش پرداختش ۲۵ میلیون تومنه. گفتن دفترشون تو تهرانه ولی نیازی نیست بیام، می تونم غیرحضوری قرارداد ببندم. برام خوب بود چون نمی خواستم مرخصی بگیرم و برم تهران. همون شب با خودم فکر کردم و صبحش تصمیمم رو گرفتم. گفتم “اگه الان شروع نکنم، هیچ وقت شروع نمی کنم.” تیم سبز اپلای بهم گفتن برات پذیرش قطعی می گیریم و شانست هم خیلی بالاست . چون دانشگاهی که برات اپلای می کنیم یه دانشگاه خصوصیه و نه تایم زیادی منتظر پذیرشت میشی نه ریسکی داره .
مدارکمو فرستادم، پیش پرداخت رو هم واریز کردم. از اونجا به بعد همه چی جدی شد. تیم سبز اپلای شروع کرد به جمع کردن مدارکم و ترجمه ها و کار رو شروع کردن 0
حدود دو روز بعد، یه ایمیل اومد. کارشناس زنگ زد و گفت: “مینا تبریک، از دانشگاه Macromedia پذیرشت اومده.” صدام گرفت، فقط گفتم “جدی می گین؟” گفت “آره، خود دانشگاه تأیید کرده.” اون شب تا صبح نخوابیدم. با یه حس عجیبی بین هیجان و نگرانی. من از دانشگاه خصوصی پذیرش گرفتم چون با توجه به شرایطم برام بهترین گزینه بود و درجا کل مبلغ شهریه رو واریز کردم و کار سریع انجام شد و کمتر از یک هفته بعد از سالها تونستم مهاجرت کنم . باورنکردنی بود ! دانشگاه مکرومدیا مناسب ترین گزینه برای من به شمار میومد و خوشحالم که با مشاوره درست انتخابش کردم .
بعدش مرحله ی ویزا شروع شد. سبز اپلای همه چیزو مرحله به مرحله برام فرستاد. لیست مدارک، نمونه سوالات سفارت، نحوه ی پر کردن فرم ها. چند بار مصاحبه ی تمرینی باهام انجام دادن که راحت تر حرف بزنم. گفتن “تو فقط آرامش داشته باش، ما هوات رو داریم.”
چند روز بعد ویزام هم اومد. وقتی ایمیل سفارت رو دیدم، چند دقیقه فقط خیره موندم به صفحه و به این فکر کردم کاش زودتر این مسیر رو طی میکردم . با تیم تماس گرفتم، گفتن تبریک، حالا وقتشه که مرحله ی آخر پرداخت رو انجام بدی.
رسیدم آلمان، بن. همون اول یکی از بچه های سبز اپلای که اونجا دانشجو بود، کمکم کرد کارای اداری و اقامت رو انجام بدم. از باز کردن حساب بانکی گرفته تا ثبت آدرس و بیمه. بدون اون راهنما، مطمئنم نصف کارا عقب می موند.
حالا یک سال و نیمه اینجام. صبح ها می رم کلاس، همسر و فرزندم هم 10 ماه پیش با ویزایی همراه اومدن پیشم . بعضی وقت ها دلتنگ ایران میشم ولی وقتی یادم می افته از کجا شروع کردم، لبخند می زنم. یه فرم ساده، یه تماس تلفنی، و تصمیمی که شاید سخت ترین ولی درست ترین انتخاب زندگیم بود.
سبز اپلای برای من فقط یه موسسه نبود، یه همراه واقعی بود توی یه مسیر سخت و طولانی. هر بار که می بینم دانشجوهای جدید دارن ازشون پذیرش می گیرن، ته دلم خوشحال می شم، چون دقیقاً می دونم اون حس رسیدن یعنی چی و آرزو میکنم هرکس میخواد بتونه تجربه کنه .
موفقیت توی اپلای تحصیلی چیزی بود که بیشتر از هرچیزی آرزوشو داشتم و الان که دارم توی آلمان درس میخونم میدونم فقط با انتخاب درست میتونستم از پسش بربیام و خوشحالم که با یه تیم دلسوز و حرفه ای این مسیر رو طی کردم .
اسم من رضاست . ۲۹ سالمه و از اصفهان می نویسم ، یا شاید بهتره بگم از بن ، چون حالا چند ماهه اینجام. هنوزم وقتی از پنجره ی اتاقم بیرونو نگاه می کنم، باورم نمی شه که واقعا اومدم آلمان.
من ادبیات انگلیسی خوندم تو دانشگاه آزاد اصفهان . همیشه عاشق زبان و کتاب بودم، ولی یه جایی از مسیر، حس کردم دارم توی یه چرخه می چرخم که تهش معلوم نیست. کار می کردم، درس خونده بودم، ولی اون حس پیشرفت که همیشه دنبالش بودم، گم شده بود. یه شب که داشتم بین پیج های مهاجرت و تحصیل در خارج می گشتم، چشمم خورد به «سبز اپلای». نوشته بودن مشاوره رایگان دارن. با خودم گفتم خب، پر کردن یه فرم که ضرری نداره. پرش کردم و فرستادم.
چند روز بعد یکی از کارشناس هاشون زنگ زد. خیلی راحت و صمیمی حرف زد. از معدل و رشته م پرسید، از هدفم، از بودجه م. گفتم معدل ۱۷.۸ دارم، رشته م ادبیات انگلیسیه و مدرک تافل با نمره ۱۰۳ هم گرفتم. گفت برای آلمان می تونن برام چند تا گزینه پیدا کنن. گفتن کل هزینه قرارداد ۱۰۰۰ یوروئه، ولی پیش پرداختش حدود ۲۵ میلیون تومنه و بقیه رو بعد از گرفتن پذیرش و ویزا می دم. همون موقع ته دلم یه حس اطمینان داشتم.
راستش اولش دو دل بودم. نمی دونستم واقعا می تونم از پسش بربیام یا نه. ولی وقتی فهمیدم دفترشون تو تهرانه و می تونم غیرحضوری هم قرارداد ببندم، دیگه هیچ بهونه ای نموند. مدارکم رو فرستادم، پیش پرداخت رو واریز کردم، و اون لحظه انگار یه فصل جدید شروع شد.
از همون روز، تیم سبز اپلای کارش رو شروع کرد. رزومه م رو بازنویسی کردن، چند بار انگیزه نامه م رو باهام مرور کردن، حتی جمله به جمله اش رو تا دقیق و حرفه ای بشه. هر بار نسخه جدید رو برام می فرستادن و می گفتن نظرت چیه. حس می کردم واقعاً دارن برام وقت می ذارن، نه فقط یه کار روتین انجام می دن.
حدود دو ماه بعد، یه روز عصر، تماس گرفتن. گفتن: «رضا تبریک، پذیرشت از دانشگاه بن اومده!» چند لحظه فقط خیره شدم به گوشی. گفتم: «جدی می گین؟!» گفتن: «آره، خود دانشگاه بن.» اون شب تا صبح خوابم نبرد.
بعدش وارد مرحله ی ویزا شدم. سبز اپلای برام لیست مدارک فرستاد، آموزش مصاحبه سفارت گذاشتن، حتی تمرینی باهام کار کردن. استرسم زیاد بود، ولی چون کنارم بودن، حس می کردم تنها نیستم. مصاحبه م خوب پیش رفت و چند هفته بعد، ایمیل اومد: ویزا صادر شد.
اون روز شاید یکی از خاص ترین روزهای عمرم بود. زنگ زدم به مادرم، فقط گریه کردیم. هم خوشحال بود، هم دلتنگ. بعد از اون تسویه ی آخر رو انجام دادم و کم کم وسایلم رو جمع کردم. تیم سبز اپلای گفت وقتی برسم آلمان، یکی از بچه های تیم که اونجاست کمکم می کنه کارهای اداری و اقامتی مو انجام بدم.
وقتی رسیدم بن، هوا خنک بود و بوی بارون می اومد. اولین صبحی که از خواب بیدار شدم، حس کردم دنیا بزرگ تر از چیزی بود که همیشه فکر می کردم. البته آسون نیست، هنوزم دلتنگ خونه و شهرم می شم، ولی هر بار یادم می افته که یه شب ساده، فقط با پر کردن یه فرم، مسیر زندگیم عوض شد.
حالا دارم کارشناسی ارشد ادبیات انگلیسی می خونم، تو یه خوابگاه دانشجویی، بین آدم هایی از کشورهای مختلف. بعضی شب ها که از کلاس برمی گردم، یه فنجون چای می ریزم، لپ تاپم رو باز می کنم و می رم توی پیج سبز اپلای، پست های جدیدشونو می بینم و با خودم می گم:
اگه اون شب رو بی خیال می شدم، هیچ کدوم از اینا اتفاق نمی افتاد.
فکرشو نمیکردم پذیرش بگیرم ولی با سبز اپلای به جای یه دونه 8 تا پذیرش گرفتم.
من آبتینم، ۲۹ سالمه و همیشه عاشق کلمات بودم.
رشته م ادبیات انگلیسیه، همون جایی که جملات معنا پیدا میکنن و جهان آدم از لابه لای سطرها بزرگ میشه. توی اصفهان درس خوندم، توی یه دانشگاه غیرحضوری که برای خیلی ها بی اهمیت به نظر می رسه، اما برای من نقطه ی شروع بود. همیشه می دونستم که یه روزی باید از مرزها عبور کنم، نه فقط جغرافیایی، که ذهنی.
سال گذشته برای اولین بار جدی به مهاجرت تحصیلی فکر کردم. اما راستش اون موقع فقط یه آرزو بود. نه می دونستم از کجا شروع کنم، نه کسی رو داشتم که دقیق راهو نشونم بده. تا اینکه با تیم سبز اپلای آشنا شدم. یه تیم دانشجویی با انرژی و صداقت واقعی. وقتی فرم مشاوره رو پر کردم، فکر نمی کردم اون روز نقطه ی عطف مسیرم باشه. چند روز بعدش تماس گرفتن و یه جلسه ی مشاوره ی رایگان برام گذاشتن. توی همون جلسه حس کردم بالاخره یکی منو می فهمه.
مشاورم با دقت به شرایط من گوش داد: سنم، معدلم، رشته ام، و نمره ی تافلم که ۱۰۳ بود. گفتن با این مشخصات میشه برای دانشگاه های خوب آلمان اقدام کرد، مخصوصاً دانشگاه هایی مثل Bonn و Tübingen که برای رشته های زبان و ادبیات فوق العاده ان. هنوز یادمه وقتی اسم «Universität Bonn» رو شنیدم، یه چیزی توی دلم لرزید. همون لحظه به خودم گفتم "آبتین، این همون جاییه که قراره زندگی ت از نو شروع بشه."
از اونجا همه چیز با نظم و دقت پیش رفت. تیم سبز اپلای برام رزومه ام رو بازنویسی کرد، انگیزه نامه ای نوشتن که وقتی خوندمش، حس کردم کسی درون منو بهتر از خودم می شناسه. مرحله به مرحله پیش رفتیم: ترجمه مدارک، انتخاب دانشگاه ها، ارسال اپلیکیشن ها. من فقط باید منتظر می موندم و بهشون اعتماد می کردم.
سه هفته بعد، اتفاقی افتاد که باورش سخت بود. یه روز صبح وقتی ایمیلم رو باز کردم، اولین پذیرش از دانشگاه Bamberg برام اومده بود. چند ساعت بعد، یکی دیگه از FAU. تا شب، ایمیل سوم از Bochum رسید. همون شب با مشاورم تماس گرفتم، صدای خنده اش از پشت تلفن می اومد: «آبتین، تبریک می گم! هنوز چند تا جواب دیگه هم در راهه.»
سه هفته نگذشته بود که در مجموع از ۸ دانشگاه دولتی آلمان پذیرش گرفتم: Bonn، Bamberg، Erfurt، FAU، Bochum، و Tübingen بینشون بودن. اون لحظه فقط نشستم، چاییم سرد شد و اشک از چشمم سرازیر شد. یاد تمام روزهایی افتادم که فکر می کردم این مسیر برای من نیست، که کسی مثل من نمی تونه توی یکی از بهترین دانشگاه های اروپا درس بخونه.
در نهایت، انتخابم دانشگاه Bonn بود. چون همیشه رویای یاد گرفتن در جایی رو داشتم که شعر و فلسفه توی هوای شهر جریان داره. تیم سبز اپلای بعد از پذیرش هم تنهایم نذاشت. برای کارهای ویزا، مصاحبه، و حتی برنامه ریزی روزهای اول اقامتم توی آلمان کنارم بودن. وقتی رسیدم بُن، یکی از اعضای تیم که خودش دانشجو اونجا بود، منو از فرودگاه برداشت و کمکم کرد تا کارهای اداری رو انجام بدم.
الان چند ماهه که توی Bonn زندگی می کنم. هر روز صبح که از خواب بیدار می شم و از پنجره به خیابون های سنگفرش شده نگاه می کنم، به خودم می گم "تو تونستی، چون یه تیم واقعی پشتت بود." سبز اپلای برای من فقط یه موسسه نبود، یه نقطه ی امید بود. جایی که رویاهای دانشجویی از حالت «شاید یه روز» تبدیل می شن به «الان دارم زندگی ش می کنم».
برای اینکه مثل من بهترین نتیجه رو بگیری کافیه از مشاوره رایگان سبز اپلای شروع کنی
فکر میکردم باید حتما زبان آلمانی رو یادبگیرم تا بتونم اپلای کنم ولی مشاوره ی رایگان سبز اپلای از سردرگمی نجاتم داد .
من رها هستم، ۲۵ سالمه و کارشناسی رشته Global Management and Accounting رو از دانشگاه آزاد رشت گرفتم. معدل م ۱۸.۴ شد و همیشه می خواستم ادامه تحصیل بدم، ولی نه هر جایی. دوست داشتم توی یه دانشگاه بین المللی درس بخونم، جایی که نگاهش به آموزش بازتر باشه و فرصت رشد بیشتری بده.
بعد از فارغ التحصیلی یه مدت کار کردم، اما هر روز بیشتر مطمئن می شدم که باید برای تحصیل خارج از کشور اقدام کنم. از همون موقع شروع کردم به تحقیق. وب سایت دانشگاه ها رو می خوندم، ویدیوهای یوتیوب درباره اپلای می دیدم، و توی گروه های تلگرام سوال می پرسیدم. ولی هر چی بیشتر می خوندم، بیشتر گیج می شدم. مدارک، ددلاین ها، ترجمه ها، رزومه، انگیزه نامه… همه اش قاطی شده بود.
یه روز از طریق اینستاگرام با صفحه ی «سبز اپلای» آشنا شدم. پست هاشون واضح و دقیق بود، نه شعار داشت، نه وعده های عجیب. دیدم نوشته بودن مشاوره ی اولیه رایگان دارن. فرم مشاوره رو پر کردم و فرستادم. دو روز بعد باهام تماس گرفتن و گفتن یه جلسه ی آنلاین تنظیم می کنن تا شرایط تحصیلیم رو بررسی کنن.
توی جلسه، کارشناس شون خیلی دقیق سوال پرسید. معدل، رشته، مدرک زبان، حتی درباره اهدافم برای بعد از تحصیل هم حرف زدیم. من آیلتس ۷ داشتم و گفتم که علاقه مندم به دانشگاه های آلمان. اون توضیح داد که با این شرایط، دانشگاه های برلین گزینه های خوبی هستن، چون برای رشته های بین المللی به زبان انگلیسی پذیرش دارن.
حرف هاش منطقی بود و حس کردم با کسی حرف می زنم که واقعاً می دونه داره چی می گه. چند روز بعد قرارداد بستم. قراردادشون هزار یورو بود، ولی فقط بیست درصدش رو اول پرداخت کردم. گفتن بقیه مبلغ مرحله به مرحله است، بسته به نتیجه پذیرش و ویزا. همین باعث شد خیالم راحت تر بشه.
از اون جا کار شروع شد. تیم سبز اپلای ازم خواستن مدارک رو بفرستم و کمکم کردن رزومه ام رو به شکل حرفه ای تنظیم کنم. بعد نوبت انگیزه نامه بود. من یه متن ساده نوشته بودم، ولی وقتی نسخه ویرایش شده شون رو خوندم، دیدم چقدر منظم تر و دقیق تر شده. به خودم گفتم “ای کاش از اول باهاشون کار می کردم”.
حدود دو ماه بعد، یه روز ایمیل دانشگاه برلین اومد. وقتی بازش کردم، چشمم افتاد به جمله ی “We are pleased to inform you…”. فهمیدم که پذیرش گرفتم. چند دقیقه فقط به صفحه ی لپ تاپ خیره مونده بودم. بعد سریع با کارشناس سبز اپلای تماس گرفتم و خبر رو دادم. اون قدر خوشحال بود که انگار خودش پذیرش گرفته.
مرحله ی بعد، گرفتن ویزا بود. این قسمت از همه سخت تر بود، چون مدارک زیاد بود و زمان بندی ها دقیق. ولی سبز اپلای توی هر مرحله کنارم بود. از وقت سفارت گرفته تا چک کردن فرم ها و آماده کردن مدارک ترجمه شده، هیچ وقت تنها نبودم. حتی قبل از مصاحبه باهام تماس گرفتن و گفتن چی ممکنه بپرسن و چطور جواب بدم.
حدود دو ماه بعد از مصاحبه، ویزام صادر شد. اون روز حس عجیبی داشتم. نه از خوشحالی گریه کردم، نه فریاد زدم. فقط ساکت نشستم و فکر کردم “واقعاً شد.”
وقتی به آلمان رسیدم، باز هم تیم سبز اپلای کنارم بود. یکی از اعضای دانشجویی شون که خودش توی برلین درس می خوند، باهام تماس گرفت. کمکم کرد تا کارهای ثبت نام دانشگاه، بیمه و کارت اقامت رو انجام بدم. اون روزها اگر اون راهنما نبود، مطمئنم چند هفته فقط درگیر کارهای اداری می موندم.
الان چند ماهه که توی دانشگاه برلین درس می خونم. هنوز با سبز اپلای در ارتباطم، مخصوصاً با همون کارشناس که از روز اول پرونده م رو پیگیری می کرد. هر وقت دانشجوی جدیدی به آلمان میاد، سعی می کنم تجربه هام رو بهشون منتقل کنم تا مسیرشون راحت تر بشه.
وقتی به مسیرم فکر می کنم، می فهمم که تصمیم برای مهاجرت فقط یه قدم نیست، یه مسیر طولانیه. ولی داشتن یه تیم همراه، مثل سبز اپلای، باعث می شه این مسیر قابل مدیریت تر بشه. نه قول های غیرواقعی دادن، نه حرف اضافه، فقط راه درست و پشتیبانی واقعی.
اگر کسی ازم بپرسه از کجا شروع کنم، می گم همون جا که من شروع کردم: پر کردن یه فرم مشاوره ساده.چون از همون لحظه، همه چی شروع شد.
با سبز اپلای تونستم دوتا پذیرش توی دوتا مقطع مختلف بگیرم، و اون شد اولین قدمِ جدی من تو مسیر مهاجرتم.
من ۲۲ سالمه، از تهرانم، و هر بار بوی رزین یا آزمایشگاه میاد، یه چیزی ته دلم قلقلک میخوره توی دانشگاه سراسری تهران مهندسی شیمی خوندم (معدلم شد ۱۶.۱) و از همون اول حس می کردم علم، زبونِ واقعیِ دنیای منه؛ یه زبون با فرمول و واکنش و معادله.
یه روز بین پروژه های آزمایشگاهی و شب کاری ها، فهمیدم وقتشه یه پله بالاتر برم.
اروپا برام یعنی یه دنیای تازه برای یاد گرفتن، کشف کردن و ساختن.
مدرک آلمانیم C1 بود ، چیزی که باعث میشد مطمئن تر بشم که میتونم آلمان درس بخونم .
تا اینکه یه روز توی اینستا با پیج سبز اپلای آشنا شدم. فرم مشاوره رایگانشونو پر کردم، پر از سؤال و استرس و یه عالمه رؤیا توی سرم.
روز مشاوره حس کردم دارم با یه آدم واقعی حرف می زنم، نه فقط یه مشاور. کسی که قصه مو گوش داد ، از شبای آزمایشگاه تا اینکه چرا انقدر عاشق مهندسی شیمی ام.
تیم سبز اپلای رزومه مو بازنویسی کرد تا هر تجربه م بدرخشه
با هم انگیزه نامه م رو نوشتیم، جمله به جمله، طوری که خودِ من توی متن زنده باشم یه دختر از شیراز که می خواد با علمش دنیا رو یه ذره بهتر کنه.
بعدش با کمکشون برای چند تا دانشگاه اپلای کردیم و دنبال بورسیه هم بودیم.
چند ماه پر از ایمیل، استرس و هیجان... تا بالاخره روزی که ایمیل پذیرش اومد، نفس م بند اومد:
دو تا پذیرش گرفتم!
یکی از TU Berlin برای دوره ی T-Kurs مهندسی شیمی
و یکی از HTW Dresden برای کارشناسی مهندسی شیمی
دو شهر، دو مسیر، یه قلب هیجان زده!
کل مسیر اپلای مثل حل یه معادله بود: مرحله به مرحله، با کمک یه تیم دقیق.
مدارک ترجمه، فرم ها پر، بورسیه ها بررسی.
قراردادمونم خیلی شفاف بود:
۲۰٪ اول موقع عقد، ۶۰٪ بعد از پذیرش، ۲۰٪ آخر بعد از ویزا، با ضمانت بازگشت وجه و همین باعث شد با خیال راحت پیش برم.
برای ویزا، کلی جلسه تمرینی گذاشتن، مدارکم رو چند بار چک کردن، و اون روز مصاحبه حس می کردم آماده م.
نفس عمیق کشیدم، لبخند زدم، جوابا رو صاف و ساده گفتم.
وقتی ویزا اومد، اشک شوق ریختم ، از اون لحظه هایی که تلخ و شیرین قاطی می شن
وقتی رسیدم آلمان، تازه فهمیدم خدمات بعد از ویزا یعنی چی!
سبز اپلای کمکم کرد حساب باز کنم، بیمه بگیرم، کارای اقامت و ثبت نام رو سریع تر انجام بدم.
حتی منو با بچه هایی آشنا کرد که قبلاً با خودشون رفته بودن و الان اونجا زندگی می کردن ، همونا که قبلاً فقط توی استوری می دیدمشون، حالا دوستای واقعی من بودن
آخرش وقتی بین برلین و درسدن مونده بودم، فهمیدم بعضی انتخاب ها اشتباه ندارن.
فقط باید بدونی قراره از هر مسیر چی یاد بگیری.
منم تصمیم گرفتم برای همینم از مشاوره ی سبز اپلای استفاده کنم و کمک کننده ترین چیز بود .
الان وقتی دلتنگ تهران می شم، تصویر کافه ها و خیابون های شلوغ میاد جلوی چشمم...
ولی جلوی درِ آزمایشگاه که می ایستم، حس می کنم دارم هم ریشه هام رو زندگی می کنم، هم رؤیاهام رو
من پرنیانم؛ با معدل ۱۶.۱، مدرک C1، و دو تا پذیرش هم زمان.
و الان آماده م تا بعد از تموم شدن درسم، توی بهترین بازارکار اروپا مشغول بشم
اگه تو هم می خوای مسیر اپلای رو شروع کنی،
فقط از مشاوره رایگان سبز اپلای شروع کن ، همون جایی که رؤیای من واقعی شد
از تهران و دانشگاه غیر حضوری رسیدم به یه دانشگاه دولتی توی آلمان ! فکرشم نمیکردم بشه ولی با سبز اپلای اتفاق افتاد .
من امیرم ، ۲۴ سالمه و رشته م علوم مواد و متالورژیه. کارشناسی رو توی یه دانشگاه غیرحضوری توی قشم خوندم. معدل م ۱۶.۹ شد و همیشه یه حس نصفه توی دلم بود که اینجا، توی این شرایط، نمی تونم اون چیزی که واقعا می خوام رو یاد بگیرم. از همون ترم آخر، به مهاجرت تحصیلی فکر می کردم. نه برای فرار، برای اینکه بتونم توی یه محیط علمی تر و حرفه ای تر رشد کنم.
اما راستش نمی دونستم از کجا باید شروع کنم. سایت دانشگاه ها رو باز می کردم، از این فرم به اون فرم می رفتم، بعد می دیدم مدارک و مراحلش اون قدر زیاده که گیج می شدم و می بستمش. چند بار هم با مؤسسات مختلف تماس گرفتم ولی بیشترشون فقط درباره هزینه ها حرف می زدن، نه درباره خودِ مسیر.
یه روز که توی اینستاگرام می چرخیدم، با پیج سبز اپلای آشنا شدم. یه پست شون نوشته بود «اول مشاوره ی رایگان، بعد تصمیم». همون باعث شد فرم مشاوره شون رو پر کنم. چند روز بعد باهام تماس گرفتن و گفتن یه جلسه آنلاین داریم تا شرایطت رو بررسی کنیم. جلسه مون توی گوگل میت برگزار شد . کارشناس شون با حوصله گوش داد و راهنماییم کرد .
من اون موقع مدرک آلمانی C1 داشتم و از قبل می دونستم می خوام برای آلمان اقدام کنم. اون گفت با این سطح زبان و معدل، شانس خوبی برای دانشگاه های دولتی آلمان دارم. وقتی اسم دانشگاه یِنا رو گفت، یادم افتاد یه بار درباره اش خونده بودم و از فضای علمی ش خوشم اومده بود.
بعد از جلسه، حس کردم بالاخره یه مسیر واقعی جلوی پام گذاشته شده. دو روز بعد قرارداد بستم. هزینه قرارداد هزار یورو بود، ولی فقط بیست درصدش رو اول پرداخت کردم. بقیه اش مرحله به مرحله بود، بسته به نتیجه ها.
از همون روز تیم شون شروع کرد به کار روی مدارکم. اول رزومه م رو بازنویسی کردن، بعد کمکم کردن یه انگیزه نامه درست و منظم بنویسم. من یه نسخه اولیه نوشته بودم، ولی بعد از اینکه نسخه ویرایش شده ی اون ها رو دیدم، فهمیدم چقدر مهمه کسی باشه که دقیقا بدونه دانشگاه ها دنبال چی هستن.
حدود سه ماه بعد، یه ایمیل از دانشگاه یِنا اومد و مشاور سبز اپلای باهام تماس گرفت و خبر داد که پذیرشت رو گرفتی .
مرحله بعد ویزا بود، و اونجا تازه فهمیدم که داشتن یه تیم پشتیبان چقدر ارزش داره. از گرفتن وقت سفارت تا آماده کردن ترجمه مدارک، حتی توی پر کردن فرم آنلاین سفارت هم راهنمایی م کردن. هر جا سوالی داشتم، با حوصله جواب می دادن. مصاحبه ام هم بد نبود، و حدود دو ماه بعد ویزام صادر شد.
وقتی ویزا رو گرفتم، باورم نمی شد. همه اون شب با خودم فکر می کردم اگر اون فرم مشاوره رو پر نکرده بودم، الان کجا بودم؟ هنوز بین سایت ها و فرم ها گیر کرده بودم؟
سبز اپلای بعد از ورودم به آلمان هم کنارم بود. یه عضو از تیم شون که خودش دانشجو توی یِنا بود، باهام تماس گرفت و کمکم کرد کارهای ثبت نام دانشگاه و بیمه ام رو انجام بدم. حتی برای پیدا کردن خوابگاه هم چند تا گزینه فرستاد.
الان چند ماهه که توی آلمانم و دارم توی دانشگاه یِنا ادامه تحصیل می دم. هنوز هم با بچه های سبز اپلای در ارتباطم. هر وقت دانشجوی جدیدی می رسه، بهشون کمک می کنیم تا سریع تر جا بیفتن.
اگه بخوام صادق باشم، مهاجرت راحت نیست. استرس، دلتنگی، کاغذبازی، همه ش هست. ولی وقتی می دونی یه تیم هست که از اول تا آخر مسیر کنارت می مونه، همه چی قابل تحمل تر می شه. سبز اپلای برای من فقط یه مؤسسه نبود، مثل یه راهنما بود که کمک کرد وسط این مسیر پیچیده گم نشم.
الان وقتی با دوستام حرف می زنم که هنوز مرددن برای اپلای، همیشه می گم از مشاوره رایگانشون شروع کنین. هیچ تصمیمی نمی خواد، فقط گوش کنین و ببینین چی براتون بهتره. من مسیرم از همون یه فرم ساده شروع شد، و حالا هر روز دارم چیزی که همیشه دنبالش بودم رو یاد می گیرم.
برای اینکه مثل امیر موفق بشی کافیه از مشاوره رایگان سبز اپلای شروع کنی .